سلام سلامممم!
خیلی یهویی بعد دو سال پارت گذاشتم
نپرسید چرا
زیر پست ثابته
____________
پی نوشت:یکی هست که احتمالا اینو میخونه،که همین وب باعث شد من باهاش اشنا شم ..
خواستم بهت بگم خیلی دوستت دارم طلاییم:)خیلی خیلی زیاد.
مرسی که هستی
___________________________________
خداحافظ(نمیدونم تا کی)
_ سه ماه بعد _
#نگین
یک ربعی میشد که گوشه گاراژ خلوت تر از زندگیم ایستاده بودم،هوا سرد بود و در های بسته گاراژ چیزی ازش کم نمیکرد.نمیدونستم که چه مدته اونجا ایستادم؟
یک ربع؟
نیم ساعت؟
یک ساعت؟
یک سال؟
یک عمر ..؟
در اینکه همه زندگیم برای آدما همینقدر منتظر بودم شکی نبود؛ولی انتظار برا پرهام ..
فرق داشت !
خیلی فرق داشت !
مگه همینطوری نیستم که ادما میفهمن عاشق شدن؟
وایسا ببینم .. گفتم عاشق؟
من "عاشق شدم"؟
_______________________
این جملات،چملاتی بودن که من؛نگین جاوید سه ماه پیش به پرهام گفتم.یا شاید جتی نمیگفتم،داشتم بلند بلند فکر میکردم.بدون این که بدونم کسی از در گاراژ وارد شده ..!
#رهام
با صدای تشویق مردم از روی سن پایین اومدم و با حوله جیبی عرقم رو پاک کردم،این تازه اولین استیج تکیم بود و هنوز نباید خسته میشدم.
دقیقا 90 روز گذشته یود،از روزی که رفت و برنگشت.
نمیدونستم اید "برنگشت" درسته یا "هنوز برنگشته" ؛انگار توی یه تونل زمان با چرخه های تکراری و در عین حال یکسان گیر کرده بودم!متغیر زندگی بود و چیزی که تغییر نمیکرد اون بود .. ولی اگه اون خودش زندگیم بود چی؟
اینطوری شد که توی خواب هایی که توی بیداری میدیدم گیر افتادم،خواب هایی که فعل "می برگشتی" رو توی مغذم داد میزدن ..
در حالی که به عکسش کنار آیینه خیره بودم زمزمه کردم:
"همه گویند که تو خنده کنان می رفتی
خسته ام از تو و این ماضی استمراری"
#آرشاویر
نمیدونم چطوری،ولی صدای در زدن اون روز رهام هنوز توی گوشام میپیچید.انگار که بخواد هشداری بهم بده!
هنوز هم اون دوست مو طلایی احمقشو میپرستیدم .. ولی میدونستم که نباید .. نباید اقدامی باباتش بکنم!
هرچقدر هم که تلخ بود،درست بود.
ولی برام سوال بود که اون اصن بهم فکر میکرد؟
اون روز،اصن میدونست ممکنه چنین چیزایی از مغذم بگذره ..؟
#الگا(نگار)
از آخرین باری که سیاوش رو دیدم یک هفته این میگذشت و دوباره مرخصی گرفته بود.از دیدنش عصبی نبودم .. نمیدونستم چه حسی باید داشته باشم ..
_چرا اینجایی؟
سینی چایی رو روی میز گذاشتم و صدای افکارم رو روی اسپیکر گذاشتنم:
_چی؟
_هر وقت مرخصی میگیری میای دیدن من ، چرا؟
_مـ .. متاسفم .. نمیدونستم ا .. اذیت مـ ...
_اذیت نمیشم!
_چی؟
_مشکل دقیقا همینه،اذیت نمیشم!دوست دارم اینجا باشی!ولی باید متوجه شی که باهام چیکار کردی سیاوش!باید بفهمی که من نباید از اینجا بودنت خوشحال باشم ولی هستم!و این خطرناکه .. خیلی خطرناکه
از روی صندلیش بلند شد و یکی،دو قدمی به سمتم برداشت:
_من نمیتونم طرز فکر تورو عوض کنم،نگار
نگار .. سالها بود کسی به اون اسم صدام نکرده بود.شنیدنش اونم از زبون این آدم حس نا اشنایی داشت!
_من اینجام چون بهت اهمیت میدم،درک میکنم که نفهمی،درک میکنم که ازم بترسی .. درک میکنم که نخوای!تو باید فکر کنی .. که .. وضعیتو مشخص کنی .. من دیگه آدم قدیم نیستم.و .. و نمیدونم دیگه چقدر میتونم بابت کار هایی که کردم شرمنده باشم .. من .. من ..
_هی هی هی!آؤوم باش و آرامشتو حفظ کن!
سینش به شدت بالا و پایین میشد و سریع #نفسـ میکشید:
_من پیشتم.من اینجام ..
ولی اونموقع نمیدونستم که اینجا بودنم میتونه قبلم رو به کجا برسونه ..!
___________________________________________________________
خب خب خب ..
سلاممممم!
چطورین شلوار گل گلیا!؟نزدیک دو سال از آخرین پارت #نفسـ میگذره
نمیدونم چی شد اومدم و اینو نوشتم.تنها چیزی که میدونم اینه که هیچی از داستان یادم نیست و حتی نمیدونم گیسو کی بود:)))