یا عجله اب قند و هم میزدم و سمت پذیرایی میرفتم،عرق از سر و روی رهام میریخت ..
_داداش نمیگی چی شده اخه:(؟
_بدبخت شدم لیندا!بدبخت!
-چرا چی گفت ..
پوز خندی زد و گفت:
_برگشته میگه منو نمیخواد!
یهو شروع کرد به خندیدن و منو نیما هم بهش نگاه میکردیم ..
_گفت دلش میخواد زجر بکشم!ههههههه!
_گفت که فراموش کردنم واسش آسونه!
اینو گفت و خندش بالا تر رفت ..دیوونه شده بود!؟
نیما سکوت و شکست:
_داداش الان حالت خوب نیست ..بذار بریم یه هوایی به سرت بخوره ..
_نمیخوام نیما جان ..چی بهتر از این؟عشقم بی هیچ دلیلی گذاشته رفته،واقعا عالیهههه!
_وایسا ببینم ..نکنه مسته؟
چشماش گرد شد:
_رهام؟تو مست کردی؟
_چیچی؟پست کردم؟تخخخ اره بهم گفت پست عوضی ..!
رو کرد بهم:
_شک نکن مست کرده:/!
با غبض به رهام نگاه کردم که به سطل اشغالی زل زده بود ..
_لیندا اذیت میشی برو تو اتاق ..امشب نمیام خونه شب پیش رهام بمونم مطمعن ش از حالش ..سعی کن قضیه نیکرخو بفهمی!میشه؟
_سعی میکنم ..ولی باید با رهامم حرف بزنیم.
_میدونم ولی الان وقتش نیست؛معلوم نیست چی خورده چون اینی که من میبینم یه شراب یا الکل عادی نیس:/
_وای خدایا خودت رحم کن ..نیما برو حالم داره بد میشه ..
_چرا خوبی؟
دستمو گرفتم چلو دهنمو روانه دسشویی بودم ..اینئ چهارمین بار تو این هفته بود ..!
_بابا لیندا چرا گوش نمیدی هی میگم بریم دکتر؟طبیغی نیست اینهمه حالت تهوع!
_واسه من هست ..!
_چی؟چرا؟
تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم ..
_اهههه بسه دیگه تورو خدا رهامو ببر حالش خوبی نستی ..
_باشه باشه تسلیم خانومم!
لبخندی زدم و چادرمو از سرم دراوردم ..
#ساغر
استکان چاییو کوبوندم رو میز و داد زدم:
_بابا بسه دیگه حوصلم سر رفته!
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم،اخه کی به خط ایران من زنگ میزنه؟
_بله؟
_جواب داد ..جواب دادددد!الو ساغر مامان خودتی؟
_ما ..مامانـ؟
_قربونت بشم من کجایی؟
_مامان خودتییییییییی؟
_اره عزیزم کل این مدت کجا بودی ؟من هرروز بهت زنگ میزدم بخدا مردم!
-مامان ببخشید ولی مجبور بودم ..ادرس میدم همین الان بیا!باشه:)؟
_باشه باشه بدو!
_چشم ..
#الگا
دکوراسیون خونه جدید تموم شد ..
با وام و پس انداز و یکمم کمک لیندا و سیاوش بلاخره تونستم یجارو واسه خودم جور کنم،نادر باهام حرف نمیزد ..میخواست فکر کنم حسی بهم نداره ولی من میفهمیدم!
شاید بهتره یکم تنها باشه ..اونجوری دیگه لازم نیست ساکت بمونه ..
#آرمین
آخرین دکمه کت رو هم بستمو تو آیینه به نگاهی به خودم انداختم ..همه چیز مرتب بود،بعد یکسال و اندی یکم احساس طبیعی بودن میکردم؛با صدای ویبره گوشی اخمام تو هم رفت،میدونستم که مامانه ..
بدون شک خاصی ر تماس دادم و به سمت پارکینگ روانه شدم ..
(نکته مهم:ازینجا به بعد نیکرخ کم کم از تو داستان محو میشه ..نه اینکه حذف بشه،یه مدت خیلی حضورش رو حس نمیکنید؛گفتم فقط در جریان باشین یه وقت نیاین بگین نیکرخ کجا رفته!)
#امیر
برای آخرین بار نامه ساغر رو مرور کردم،تاش کردم و گذاشتمش تو کشو ..چشمم خورد به یه نامه دیگه؛نامه الگا!
یادش بخیر اومده بود اینجا و راجبش سوال کرد و منم عصبی شدم ..
سریع زد زیر گریه!
چقدر لوس بود ..؟ینی الان چجوریه؟بعد این همه زجر چقدر اشک ریخته ..
بیشتر از من؟
پوفی کشیدمو خودمو جم و جور کردم ..،حذاقل الان خیالم راحت بود چون دیگه دست اونا نبود و فرار کرده بود ولی سوال اینه که چرا نمیاد پیشم؟
#رهام
با پیچیدن بوی گند الکل صنعتی چشمامو باز کردم،شکی نبود که تو بیمارستانم .قامت چارشونه نیما توی چارچوب در خودنمایی میکرد پوفی کشیدم و چشمامو ازش گرفتم و به سقف خیره شدم ..
_ینی همش خواب بود؟
_نه داداشم،همش واقعیت بود!
پوزخندی توروش زدمو گفتم:میدونستم ..خیلی وقته که کابوس نمیبینم،چون خود زندگیم کابوسه!
_نمیخوای بگی چی شده؟
_نه ..میشه پاشم؟
_وایسا کارای ترخیصتو بکنم الان میام ..
سوزن سرمو از تو دستم کشیدم؛کبود شد ولی واسم مهم نبود،کتمو برداشتم و رفتم به سمت نیما که بت پذیرش صحبت میکرد:
_نیما خودم اومدم ..باهات حساب میکنم فقط بریم لطفا ..
_داداش این چه حرفیه؟بشین تو ماشین بریم ..ولی کجا؟
_میرم پیش امیر..
_باشه،ولی لیندا خیلی نگرانت شد بهتره بهش زنگ بزنیا ..!
_حتما ..راستی حالش خوبه؟
_والا تو رو مست دید یکم حالش بد شد ولی اوکیه ..!
_واثعا ببخید خودمو خراب کردم رو سرتون
_وایه همین موقع ها زنده ایم رهام ..بشین بریم.
#امیر
_علی تورو جدت بیا بیرون غلط کردم بخدا کپک زدییییییییی!
_باشه بابا اومدم پاره نکن خودتو:/
بعد 2 ساعت بلاخره در و باز کرد و اومد بیرون،سرش رو به پایین بود،میدونستم گریه کرده ..
_علی منو نگاه کن ..!
با لرز تو چشام زل زد ..تا حالا انقدر مظلوم ندیده بودمش!
_هعی خدا ..
نشستیم تو تراس تا یکم هوا بخوریم ..علی هنوز به حرف نیومده بود:
_منتظرم تعریف کنیا ..
_کدوم بدبختیو؟
_علی انقدر حرصم نده ..چی شد که اینجوری شدی؟
_بابا رفته بود،مامان بیمارستان بود،تو همبا دوست دخترت رفتی اونور،رفیقم تنهام گذاشت،همون سحر بهم خیانت غیر عمد کرد ..با ارسلان تو یه پارک آشنا شدم ..دوست یکی از بچه های اکیپمون بود،اولین بار همون دوستم یکم دراگ داد دستم؛میخواستم بریزمشون دور ..ولی انقدر دردام زیاد بود که حاظر بودم هر چیزیو امتحان کنم که واسه یه لحظه هم که شده چیزی حس نکنم ..
_سیگارم که خیلی وقته باهامه ..دیگه چیو میخوای بدونی؟
ایندفعه من بودم که سرمو پایین انداختم
__________________
خب خب ..
اینم از پارت جدید!
کلللللل فصل دوم تا اینجا قراره بر تو مجموعه رمانای ماکانِ!
نظر یادتون نزه عشقام ..
به نظر تون چی میشه:)؟
سلام عشقام!
پارت حدید فردا ساعت 8:00 آپ میشه:)
مراقب خودتون باشیننن.
خب خب ..
پارت 33 همین الان اپ شدددد!
این شما و این یکی از حساس ترین پارت های فصل دوم رمانی ماکانی #نفسـ
نظر و رای یادتون نره و لطفا چالش های زیر پست رو نهم انجام بدین:)
بچه ها بغض بدون اشک استاپ میشه تا وقتی که یکاری واسش بکنم ..هنوز برنامش معلوم نیست ..وبلاگشو نمیبندم ولی فعالیتی هم توش نتیست ..
یه رمان جدید شروع کردم به اسم #انعکاسـ
ژانرش کاملا با #نفسـ فرق داره و راستشو بخوایت چندان خیالی نیست و تیکه هایی از واقعیت توش هست ..
یه پارت رو بخونید متوجه قلم متففاوتش میشید ..نه تنها داستان بلکه نحوه نوشتنش فرق میکنه ..
و یکم اکشن و زیادی تلخه مشکل دارین نخونین ..
لینک #انعکاسـ:http://h7sm7.blogfa.com/post/1
اینم بغض بدون اشک که اگر شروع شد داشته باشینش:http://h7sm2.blogfa.com/
بوسسس بای:)
#علی
دیگه طاقت نیاوردم و خودمو انداختم تو اغوشش ..چیزی که یکسال کامل ازش محروم بودم ..!
دیدم چند تا دختر وایسادن از ما فیلم میگیرن!
_امیر پشت سرت!
_مهم نیست بذار هر کاری میخوان بکنن ..!
_امیر باشه منم دوستت دارم ولم کن له شدم:/
_بی احساس!:/
_ببند گالرو:/
_امیر من باید برم خونه حاظر شم ..میای؟
_آره اره بریم ..
____________
کلیدو دراوردم تا درو باز کنم که یهویی قامت ارسلان جلوم نمایان شد ..
_به به اقا علی ..میدونی چند دیقس منتظرتم؟
_امیر میشه بری پایین؟
_ینی چی این کیه؟
_امیر؟لطفا چند دقیقه برو پایین منو اقا ارسلان حرف داریم ..
نگاه مشکوی کرد و رفت تو راه پله ..رو کردم به ارسلان:
_ازم چی میخوای؟
_دزدیدی بردی خوردی میگی چی میخواتی؟
_ارسلان بس کن میگم من نبودم ..اخرش همون چیزی بود که اونروز تو دورهمی دیدی!
_الان باید چرت و پرتاتو باور کنم؟
_میخوای بری پیش پلیس؟برو!من خودم باور دارم بیگناهم ..ولی بری پیش پلیس خودتو میندازن زندان:/!
_حرف مفت نزن مقاره ..با پول منو میدی یا تا فردا خونرو رو سر خود و اون احمق نارنجی خراب میکنم ..حالیته؟
بعد از رفتنش امیرو صدا کردم.
_چی میگفت این؟
_چیز خاصی نبود ..
_زر مفت نزن همشو شنیدم
_پس دیگه چرا میپرسی:/
_علیییییی رو اعصابم رژه نرو چه خبره ..
_بابا این یه بیزنس کوچیک داره ..بعد 3 روز پیش جنساشو دزدیدن ..دست و بالش تنگه اومده میگه تو همرو دزدیدی:/در حالی که من اونروز کلا بیمارستان بودم:/!
_حالا جنساش چی بوده؟
_ب ت چ:/؟
_علی اونروز که خونه پر ادم و قلیون و زهر ماری بود خودمو کنترل کردم ..الان زرتو تلاوت کن گلم،بگو چه خبره!
_میخوام بگم معتادم؟باشه
یه کشیده کوبوندم رو صورتش:
_میفهمی چی میگی؟
یقشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار:
_علی چیکار کردی؟تو چیکار کردیییییییی؟
_کا ..کاریو کـــ ..دم که هر کس دیگه ای بود میکرد ..
_پاشو ..
_کجا؟
_کمپ!
_شوخیت گرفته امیر؟
_خیر کاملا جدیم گمشو لباساتو بپوش،الان!
_به چه حقی به من دستور میدی؟2 دیقه به روت خندیدم!
_اونموقع نمیدونستم موادی شدی!
_حرف دهنتو بفهم ..
_دروغ میگم؟
_نه کاملا راست میگی ..ولی ترک کردن یا نکردنم به خودم ربط داره نه تو!
_علی میگم برو وسایلتو جمع کن!
_نمیخواممممممممممم!
دویدم تو اتاق و در و قفل کردم ..دنیا به جز عذاب واسه من چی داشت؟
اشکام دونه دونه میریختن ..سعی کردم صدامو خفه کنم تا بیرون نره ولی فایده ای نداشت .ومیدونستم پشت در نشسته؛ولی حرفی برای گفتن نبود ..
گاهی وقتا سکوت بهترین حرفه ..
طوری که فقط صدای #نفسـ هامون به گوش هم برسه:)!
#رهام
اسم لیندا روی تلفن به چشمم خورد،گوشیشو گذاشتن دم گوشم:
_الو رهام
_سلام اجی خوبی؟چی شده؟
_میگم نیکرخ با توعه؟
_نه خونست پدر و مادرش بود قرار بود امروز 1 ساعت بیاد پیش من!
_من الان خونم در باز بود چند تا لکه قرمز تو اشپزخونست گوشیشم خاموشه ..
_چـ ..چی؟
-هول نکن ..
_همونجا بمون تو رهام ..
با عجله سوار ماشین شدم و گاز دادم سمت خونه ..یعنی چی شده؟30000000 بار به نیکرخ زنگ زدم ولی خاموش بود ..خدایا از خودت میخوامش!
#نیکرخ
با حس کردن قطره بارون پوفی کشیدمو پنجررو دادم بالا ..داشت دیر میشد و مطمعنم رهام و بقیه تا الان کلی بهم زنگ زدن ..ولی چاره ای نداشتم ..
از تاکسی پیاده شدمو چمدونمو برداشتم ..گوشیمو روشن کردم تا واسه اخرین بار باهاش حرف بزنم ..
دستم رفت رو اسم قشنگش:
زندگیم رهام:)
ولی چاره ای نبود ..کلی با خودم کلنجار رفتم تا ابن بچه رو سقط کنم ..کلی با مامان بابام حرف زدم که دارم واسه ایندم میرم ترکیه ..
نمیتونستم تحمل کنم،تو چنین کشور جهنمی ای ..رهامم امادگیشو نداشت!
هنوز یه بوق نخوره بود که صدای گرفته و نگران رهام تو گوشم پیجید:
_الو نیکرخ کجایی؟خوبی؟میدونی پقدر دنبالت گشتم؟
_رهام؟
_جانم؟
لبخندی زدم و ادامه دادم:
_خیلی دوستت دارم:)!
_منم دوستت دارم دلبرکم!
_یه بار دیگه بگو!
_منم دوستت دارم ..
_نه نه بعدش ..
_دلبرکم!!!
_لقب جدیده؟
_بهت میاد..کجایی؟چرا زمین خونی بود چرا گوشیت خاموشه؟
_رهام اینارو بذار کنار بذار از فرصتم لذت ببرم!
_منظورت چیه نیکرخ چی میگی؟
_یکسال منتظرت موندم ..تو دو ماه زخممو ترمیم کردی:)!
-الان واسه دلبری زوده ..بیا خونه به حسابت میرسم ..
_رهام ..
_جون رهام؟
_من دیگه نمیتونم ..
_چی میگی نیکرخ؟
_من خیلی دوستت دارم ..ولی دیگه نمیکشم ..نمیتونم ببخشمت!
_چیو ببخشی؟نیکرخ خوبی کسی اونجاست؟
_نه نیست ..تو هم همیشه مو مشکی من میمونی دیگه نه؟
_نیکرخ چی میگی حالت خوبه؟
-یه بار دیگه بگو ..
_چیو؟
_اسممو!
_نیکی بسه چرت و پرت گفتن بیا سمت خونه اصن کجایی خودم میام؟
_من فرودگاهم!
_فرودگاه دیگه واسه چی؟
_دارم میرم ..
_چیـ ..چی داری میگی؟مستی تصادف کردی؟کدوم گوری داری میری نیکرخ؟
_هر جایی که تو نباشی ..
_چیکار کردم که انقدر ازم متنفر شدی؟بیا با هم حرف میزنیم ..
_کاری که شده ..دیگه شده ..
_د لنتی کدوم کار؟
_یجوری حرف نزن انگار نمیدونی ..
_نیکرخ مرگ من از خر شیطون بیا پایین ..
میتونستم بغض تو صداشو حس کنم ..من بمیرم تو انقدر درد نکشی ..!
_رهام بخدا دست من نیست ..من نمیتونم هم ازت متنفر باشم هم عاشقت باشم!
_د الاغ من بدون تو میمیرم!!!!
یهو فکرای بد اومد تو ذهنم ..اگه بلایی سر خودش بیاره چی؟
_بهم قول بده اینکارو نمیکنی!
_کدوم کارو؟
_بلایی سر خودت نمیاری ..
_نیکرخ کدوم فرودگاهی؟
_رهام گوش کن ..بلایی که سرم اومده رو هیچی نمیتونه جبرانش کنه خب؟
_کدوم بلا؟ما که داشتیم زندگیمونو میکردیم؟چی شده به من نمیگی حرف بزن!
به هق هق افتاده بودم ..
_رههامممممم!
_جون رهام؟توروخدا اونجوری گریه نکن!همونروزی که برگشتم بهت گفتم که تو با اشکات منو به مرگ تدریجی نزدیک تر میکنی ..
_رهام من عاشقم!مراقب خودت باشیا ..بلایی سر خودت نیاری ..چند سال دیگه یکی جامو میگیره خب؟
_اینکارو با من نکن لعنتیییی!چه غلطی داری میکنی؟به اما حسین قسم اگه بری خودمو ماشینو از پرچین میبرم بیرون تا بمیرم!
-رههام چی میگی ..؟
_شوخی ندارم!دختره نفهم داری چه غلطی میکنی؟من چیکار کردم خودم نمیدونم؟
_رههام اذیتم نکننن!
_چطور تو میکنی؟
صدای گریم کل فرودگاهو برداشته بود ..مردم تک و توک بهم نگاه میکردن ..
_رهام جون من،اگه دوسم داری بذار برم!بمونم پر پر میشم!اینکارو نکن ..
_حیف من که عاشق توعه نفهم خر شدم ..عشقم داری چیکار میکنی؟چرا داری همه چیو بهم میریزی ها؟مگه من چیکار کردم؟اصن ببخشید ..غلط کردم گوه خوردم تورو خدا اینجوری نکن باهام ..
_رهام گیت داره بسته میشه ..بذار حرفای اخرمو بهت بزنم ..اونروز تو کنسرت که به قول ساغر محوت شده بودم ..واسه اولین بار حسش کردم ..تا اینکه اومدم گیتاریست شدم و دیگه بگذریم ..چقدر نارگل و فحش دادم،میخواستم خودمو بکشم بخاطر اینکه مال من نبودی ..وقتی مرد ..با هر اشکی که میریختی خودمو بخاطر دعا ها و فحش هام لعنت کردم ..میشه منو ببخشی؟
_نیـــ..نیکرخ؟
_اونروز که بعد یکسال دیدمت ..نمیتونم حسمو توصیف کنم ..قلبم داشت از جاش کنده میشد وبـ ..
_نیکی ..؟
_توروخدا یه بار جوابمو بده ..چرا داری انکارو میکنی؟
_مطمعن باش دوست نداری جوابش رو بدونی ..!
_زود ..برمیگردی دیگه نه؟
_سعی میکنم ..
_بهم پیام میدی؟
_اونم سعی میکنم ..
_من خیلی دوست دارما مراقب خودت باش ..و راجب حرفات،ببین نیکرخ من به سرنوشت اعتقاد ندارم،ولی میدونم خدا فقط یه ادمو سر راه ادم قرار میده تا نیمه گمشدش باشه خب ..؟پس اگه بری ..من میمونمو یه جنازه متحرک نصفه نیمه:)!نیکرخ جدی اگه برنگردی و باهام حرف نزنی میام تو اون جهنم دره هم تورو میکشم هم خودمو ..تو ..تو کی انقدر بی رحم شدی؟چرا باهام حرف نمزنی؟یادت رفته ما گیر مافیا افتادیم و الان زنده ایم؟چیزی نیست من نتونم درک نکنم نیکرخ ..چون تو یه تیکه از قلب منی ..من تورو #نفسـ میکشم ..چطور ادم میتونه صدای #نفسـ خودشو نشنوه؟ها ..؟
_رههام من ..من نمیدونم چیکار کنم ..!
_مثل دختر خوب بشین تا برسم!
-نه رهامــــ ..
_باز برگشتیم سر خونه اول؟
_به این تنهایی نیاز دارم ..1 هفته،1 ماه،یکسال،10 سال ..اصلا واسم مهم نیست خب؟فکر کنم واسه اولین بار توهم باید زجر بکشی..
_منـ ..من احمق یکسال تمام بهع عشق تو زندگی کردمــــ ..بعد الان داری اینارو نحویلم میدی؟دلت میخواد زجر بکشم؟بخدا کشیدم ..دارم میمیرم نیکرخ اینکارو نکن!
یاد جیغام افتادم که ازش میخواستم بهم دست نزنه ..وقتی مجبور شدم بهش اجازه بدم ..
با وحشیگری تمام گفتم:
_به ادم پست عوضی بیش نیستی ..منو باش که بهت اعتماد کردمـ!چظور تونستی ..؟
صدایی نیومد ..
_رههام؟
_رهام خوبی چی شد؟
...
_دیدی؟
_چی؟
_دیدی هنوزم نگرانمی؟پس دوسم داری نیکرخ خودتو اذتیت نکن منم همینطور ..
_همونطور که عاشقت شدن یک روز بیشتر طول نکشید؛فراموش کردنتم یک روز بیشتر طول نمیکشه:)!
با پیج شدن اسمم گوشیو قطع کردم و همونجا روی صندلی رهاش کردم تا زنگ زدنای رهام و بقیه رو نبینم و به سمت گیت حرکت کردم ..
__________
خب خب ..
نظراتونو میخونماااا!
رای هم یادتون نره ..
الان دلتون واسه نیکذخ بیشتر میسوزه یا ساغر؟
به نظرتون نیکرخ چرا رفت؟
سلااااام!
چطورین شلوار گلگلیا؟
بعد یک هفته بنده برگشمممممم!ببخشید اصن تو سفرم وقت نشد که پارت بذارم:(((
پارت جدید واقعا خفنه برید بخونین و نظر یادتون نرهههه!
_میدونم تو خالمی مامان!نیازیم به توجیه نیست ..
خدای من ..کی بهش گفته بود؟تا خواستم جوابشو بدم در باز شد و قامت امیر نمایان شد!
_امیر اینجا چیکار میکنی؟
_مامان!
اومد بغلم ..چقدر دلم واسش تنگ شده بود ..علی با لبخند بهمون نگاه میکرد،خدایا این پسر چشه:/؟
_خیلی دلم واست تنگ شده بود ..
_منم!
_علی سلام نمیکنی ..؟
_اخ اخ ببخشید ..سلام!
اومد جلو واروم امیر و بغل کرد ..امیرم علیو نشوند رو پاهاش!
_چرا حس میکنم قبلا همو دیدین؟
_خب دیدم ..تو پارک دم بیمارستان!
_اها ..
_علی چقدر سبک شدی ..چی خوردی تو این مدت؟
_تو فک کن رژیم گرفتم ..
_هیچی بلد نیس غذا بپزه لاغر شده ..
امیر چشم غره ای بهم کرد ..وا:/
_امیر من میرم ..بیرون منتظرتم!مامان ساندویچ منم خواستی بخور ..خدافس ..
_چرا باهاش اینجوری رفتار میکنی مامان؟بچه خودت نیست درست ..نمیبینی پوست استخون شده؟مامان من دوماه پیش ایران بودم واسه کنسرتا ..خودش غذا درست میکنه ..الان داست راجب بدختره حرف میزد اینجوری کردی ..کل این مدتم که دست روش بلند کردی ..ینی چی؟از سنت خجالت بکش!!!
_امیر منـ ..
_مامان ..بد از ظه میام دوباره میبینمت ..با هم زیاد حرف داریم ..
#علی
رو جدول راه میرفتم و منتظر امیر بودم ..
_علی؟؟؟
امیر در حالی که گوشی من بدبختو تو دستش تکون میداد بهم نزدیک میشد ..
وایییییی سحرر!
گوشی داشت زنگ میخورد ..امیر شیطانی یهم نگاه کرد و جواب داد.
_بله؟
_الو علی؟؟
_جانم؟
_خودتی ..صدات عوض شده؟
_اره خودمم عزیزم ..:/
_ممد تویی:/؟گوشیو بده علییییی!گوشیو از دستش کشیدم.
_الو سحر؟ببخشید امیر داره زر میزنه خوبی؟
_وایسا ..اون امیر بود؟
_اره ..
_اها ..بهش سلام برسون ..پی ام ندادی نگران شدم!وضع مامانت چطوره؟
(نکته:دوستان علی الان خیلی کرمو تر شده ..علی این داستان خیالیه:/و اینکه واقعا تو زندگی واقعی با دختری به اسم سحر تو رابطه بوده کات کردن ولی چون خیلی به هم میومدن من اسمشو گذاشتم سحر؛در واقع سحر یکم بیشعور بود ولی نمیدونم چرا کنار هم دوسشون داشتم ..همین دیگه بای:/)
برگردیم سر داستان:
_آره حالش بهتره ..ولی حرفش یکیه
_میدونستم ..مهم نیست حال خودتو بد نکن!امشب میتونی بریم بیرون؟
_آره حتما!چه ساعتی؟
_8 خوبه؟
_اره .میبنیمت عزیزم ..
_خیلی ذوق دارم:)با امیر خوش بگذره ..
_مرسی:)بای!
گوشیو قطع کرد م و به امیر که به لبخند بهم خیره شد زل زدم:
-مرتیکه خر مرض داری :/
_دختر خوبی بودا ..
_ببند دهنتو!
_چراااا؟
_به مامان نگیا ..دوس نداره زیا راجبش بشنوه ..
_باشه باشه ..قرار گذاشتین؟
_اره 8 شب میرم دنبالش .
_که برین کجا؟
یادم افتاد که چقدر اسگلم:/
_نمیدونم تو ماشین تصمیم میگیریم ..!
_میشه من ببرمت؟؟
_چی میگی امیر:/
_میخوام ببینمش خو:(
_ای خدا ..
_اینارو وللش علی ..تو واقعا خوبی؟
_صدمین باره اینو میپرسی ..اره خوبم
_نگرانتم،واکنشت وقتی حقیقتو گفتم عادی نبود ..
_رازش اینه که دیگه احساسی ندارم امیر ..من دیگه نه خوشحال میشم،نه ناراحت،نه میترسم و نه عصبی میشم ..
درواقع هیچ احساسی ندارم!تنها کسی که یه سهم کوچیکی ازشو داره سحره که تنها کسی بود که وقتی همتون رفتین پیشم بود ..ببخشید امیر ..من نمیخوام باهات بد باشم!ولی من عوض شدم دیگه اون علی قدیم نیستم خب؟امیر واقعا نمیتونم چیزی حس کنم ..چیزی که میخوامو میخرم ..میبینم نمیخوامش!کاری که دوست دارمو میکنم!میفهمم دوسش ندارم ..!
اشک تو چشام جکع شد و باعث شد نتونم اداه بدم،ناراحت نبودم ..فقط خسته بودم!خسته!
#امیر
اون بغضی که 1 ساعت اذیتش میکرد بلاخره شکست و به هق هق افتاد ..!
سریع بغلش کردم و سرشو رو شونه هام گذاشتم ..دستمو گذاشتم زیر زانو هاش و بلندش کردم ..
_چیـ ..چیکار میکنیـ؟
#رهام
هنوز تو بهت حرفای پرهام بودم ..امیر رفته بود پی علی ..
داداشای هردومون اوکی نیستن!
نمیدونم امیر چجوری تحمل میکنه ..تو روم مخنده خوشحاله!ولی عکسا و ته سیگاریایی که شبا تو اتاقش میبینم اینو نمیگه!
لنتی!
رهام چه انتظاری داری؟؟معلوم نیست ساغر کدوم گوریه!!
فکر نمیکنم ساغر گمشده باشه ..یه نفر گمش کرده!اخه کی باید اون دختر زبون بسته رو بدزده؟اونم تو فرودگاه!
_رهام رهام رهام لعنتی مغذتو به کار بنداز ..1 سال پیش مافیا موندی با قلق کار دستت اومده باشه!
سعی کردم اخرین خاطرم از روز زندانو به یاد بیارم و کم و بیش موفق شدم!
#فلش بک
1#_ماه_قبل
آب و از لبای خشکیدم عبور دادم،موهام بلند شده بود ..چشام درشتر و هیکلم هم لاغر تر ..
پنجره دیدی به بیرون نداشت ..بیشتر مثل یه زندان بود!گوشیمو چک میکردن ..همسایه ای وجود نداشت!
چیشد به اینجا رسیدم؟
با صدای نوتیف گوشی چشامو از سقف گرفتم و به گوشی دوختم:
_ساعت 5 عصر بیا به این ادرس:xxxxxxxxxx
منتظرتم!
اسگل هرروز با یه شماره پی ام میداد ..منم همه شماره هاشو یادداشت میکردم ..ولی میدونستم همشون متعلق به گیسوعه!
لباسامو عوض نکردم و فقط شلوارمو با یه شلوار جین مشکی ساده عوض کردم .پیرهنمم سفید ساده بود و یه زنجیرم انداخته بودم ..
همونی که نیکی بهم داده بود:)
دفترشون خیلی با اینجا فاصله نداشت ..مثلا یه شرکت واردات زعفران بود ..ولی فقط خودمو و خدا میدونستیم پشت پرده چه خبره ..
از در ورودی گذر کردم،صدای پچ پچ نگهبانا به گوش میرسید:
_دخررو اوکی کردی؟
_کدومو؟
_همونی که برنامشو واسه فرودگاه چیدن!
_رل همون جوجه فوکولیو میگی؟نه بابا اونو ازمون زدن جلو ..
بی توجه رد شدم ..معلوم نیست راجب کدوم طفل معصومی حرف میزنن ..
#پایان فلش بک
#بازگشت_به_زمان_حال
رو زمین افتاده بودم و #نفسـ #نفسـ میزدم ..
آخه چطور نفهمیدم؟؟؟
سریع شماره امیر و گرفتم،اونم لوکیشنشو فرستاد ..
تحمل کن ساغر ..
#دلفانی
#سرنوشت
(نکته:ایشون راوی داستان یا همون سوم شخص هستن.اسم راوی ها معمولا یا دلفانیه یا دانای کل ..من اولیو گذاشتم،سرنوشت هم که خودتون میدونین کیه ..رییس باند مافیایی که ساغر و گرفته و یه جوریایی راوی قصه ما:)!)
روی زمین افتاده بود و #نفسـ #نفسـ میزد ..
حس گناه و حواس پرتی عذابش میداد ..اینکه چطور تونسته بود انقدر بیخیال از کنار قضیه ای به این مهمی بگذره ..!
حالا چطوری باید به امیر مگیفت ..انتظار واکنش خوبیو ازش نداشت!!!
مو مشکی داستان ..خیلی وقت بود که دیگه امیدی نداشت ..به هیچ چیز:)!
مو طلایی داستان ..خودشو از همه پنهون میکرد ..مثل ادمی که با نقاب یه قهرمان ولی بی نقاب به کرکس تنها:)!
دختر عاشق پیشه داستان ..تازه داشت طعم خوشیو میچشید ..بی خبر از اینکه سرنوشت چه اقندفعه چه قصه ای واسش نوشته:)!
دختر تنهای داستان ..مدت ها بود مجنونشو ندیده بود و مورد سواستفاده قرار گرفته بود ..بی خبر از اینکه داره دستی دستی زندگیشو پر پر میکنه:)!
دختر چشم یشمی داستان ..تازه به عشق ایمان اورده بود ..ولی بی وفایی یار ضعیفش میکرد:)!
پسر چشم آبی داستان ..از عاشقی متنفر شده بود و از همه نفرت داشت ..بجز دختر تنهای داستان:)!
پسر خسته داستان ..خانواده ای نداشت و چیزی حس نمیکرد ..گاهی وقتا هیچ بودن از ناراحت بودن هم دردناک تره:)!
دختر مافیایی داستان ..کسی که کسی هیچی از گذشتش نمیدونست ..فقط میدونستن برای درد هایی که کشیده داره انتقام خونینشو میگیره:)!
و اما سرنوشت این داستان ..افسار زندگی همرو به دست رفته بود و پشت سر خود میکشید:)!
___________________
اینم از پارت جدید!
نظرتون چیه؟؟
خودم این پارتو خیلی دوس دارم:)))