#ساغر
با صدای فروز هواپیما چشمامو باز کردم.بلاخره رسیدیم!
به امیر نگاهی کردم،خوابش برده بود،چقدر تو خواب خواستنی میشد؟
دستمو توی خرمن موهای طلاییش کشیدم و تو گوشش لب زدم:
_جوجه طلایی من؟پاشو پاشو زیاد خوابیدی هنوز مشقاتو ننوشتی!
_مامااااااااااااااان ولم کن معلمه هی فک میزنه!
به خواب دیدنش خندیدم!ینی غک میکرد تو سنین بچگی داره با مامانش حرف میزنه؟
صعی کردم ادا مامانا رو دربیارم:
_ذلیل مرده الان میام آب میریزم روتاااااا!
چشاشو وا کرد:
_عشق من دلش میاد رو من آب بریزه؟
_ها؟چجوری فه ..
_ینی میگی من صدای زنمو از صدای مادرم تشخیص نمیدم؟
با شنیدن کلمه ی "زنم" کارخونه قند تو دلم آب شد:)
_پاشو بابا!جوجه قرتی!
_چی میگی؟من همینجوری راه میرم کشته میدم
_ار درد و کوفت و زهرمااااااااااااااااااار!
_خانومیم حسودیش شد؟
سرمو به نشونه ی قهر برگردوندمو از هواپیما بیرون رفتم و چمدون خودم رو تحویل گرفتمو چمدون امیرو همونجا ول کردم ..
ساعت 2 شب بود و من بیرون فرودگاه دنبال تاکسی بودم،اگه بگم ای وقت شب تو خیابونا تنها نمیتورسیدم دروغ گفتیم.
ینی از دستم ناراحت شد؟1 ساعت گذشته و نیومده؟
_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد!
زیر لب لعنتی ای زمزمه کردمو گوشیمو خاموش کردم و همونجا منتظر شدم.
یه ربعی گذشت که یه جفت دست دور کمرم سفت شد:
_امییییییر کدوم گوری بودی؟
_امیرم زود میبینیی خانوم خانوما ..
#امیر
_آخه کجا رفت؟چی شد؟
جلو لیندا و نیما #نفس #نفس میزدمو ناله میکردم..
_تـ..تو هواپیما بحثمون شد ..
_خب؟
_رفت بیرونو منم دنبالش،از گیت رد شد و منم رفتم دنبالش ..سرعتش زیاد بود منم دنبالش میدوییدم.یه دیقه #نفسـ کم آوردم خم شدم رو زانو هام انرژی بگیرم.سرمو آوردم بالا ببینم کجاس دیدم داره میره بیرون.منم رفتم دنبالش ولی وقتی رفتم بیرون نبود.پرس و جو کردم همه ماشینا رفته بودن کسی نبوده که باهاش بره ..
_حالا چیکار کنیم نیما؟مثلا اومدیم استقبالشون!
_آرامشتونو حفض کنین.شاید رفته دسشویی ..چیزی!پخش شین پیداش کنیم تلفناتون رو هم روشن کنین اگه نبود میگیم پیجش کنن نهایتا ..
_باشه ..
#ساغر
چشم باز کردم ، مکان سنگینی می کرد ، � فرمان نمیداد ! چسبی که به دهانم بود مانع حرف زدن می شد . سعی کردم به خودم مسلط باشم و دور و برم را آنالیز کردم . سعی کردم با چسمی که روی دهانم بود حرف بزنم .
_هووووووووم!
دوباره اومدیم ایران ؟ دوباره شروع شد ؟ چرا این کشور انقدر برای من و امیر نحس بود؟ امیر ؟ ینی الان کجاست؟حالش خوبه ؟ دنبالمه؟
_ احمقا ، یعنی گیسو رو از این دختر تشخیص ندادین؟
_ما خودمون دلیلی نداشت و پسره امیرو صدا می کرد!
_ خب صد تا امیر تو این مملکت هست!
_ وقتی که بهش پیام داد پروفایلش خود امیر بود ..!
_ صدای گفت و گوی چند تا مرد توی فضا پیچیده بود .
_ شعر از جلوی چشمام گمشید!
روی دیوار میدیدم، قدماش نزدیکتر میشد .. تا چند ثانیه بعد مرد قد بلند حدوداً ۳۰ ساله 2 متریم وایساده بود
_اووووووم!جیغغغغغغغ ..!
_ جووون! کلافه شدی نه؟
_ ببین دختر جون، اگه گفتی امیر چیکارته ، گفتی !تو چه رابطه ای با امیر و رهام داری؟ اگه نگی دیگه باید از راه سخت وانت بشم ..
چسب دور دهانمو و محکم کند! جوری که جیغم رفت هوا ! :(
_خفه شو !
دهان باز نکردم . میدونستم که اگر جای امیر یا بقیه رو لو بدم چون همه تو خطر میوفته ..!
یک ربع گذشت و من همچنان جوابی به سوالاتش نمیدادم ..
_ نمیگی نه؟
سرم رو به علامت منفی چرخوندم . ها شد و به سمت کمد آهنی و زنگ زده رفت و چیزی ازش بیرون آورد که خون توی رگ یخ زد ..!
شلااااااااق!
_ نه!خواهش می کنم!
_ � توجه به من و تمنا ها شلاق رو بالا برد و ضربهای به سینه هام زد ..
از درد سر دادم ولی رحم حالیش نبود ..!
_ تا وقتی نگی کبود میشی عروسک:)!
_ من با شلاق هم چون عشقم رو به تو نمی فروشم!
_هه! فکر کنم میدونم چی دوای دردته ..! پسرا! بیا اینجا..
دوتا پسر غول بیابونی داخل شدن .. با نگرانی و وحشت زدگی بهشون زل زده بودم ..، یعنی میخواستم چیکار کنن؟
_ یه عروسکی واستون تور کردم که نگو!
_جووووون!کی؟
_ همین پشته من میدم به کارتون برسین ..! فقط یه جوری پارش کنین یاد بگیره تو کار ما عشق و عاشقی معنی نداره ..!
خداشاهده تاحالا از طرف من بدقولی دیدین؟
میدونین که پارتام همیشه انتایمه ..
ولی خب بنده امروز 4 صبح بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم واسه همین امروز کلاسامو انلاین برداشتم و نمیتونم برم مدرسه و لبتاپمو بیارم.
قوووووول میدم دوشنبه یه پارت خفننننن بذارم واستون:)
دوستان پارتئ جدید میوفته واسه فردا ..
بنده واسه ی یه سری کلاسا باید لبتاپم رو بذارم مدرسه و متاسفانه امروز مدرسه جا گذاشتمش.:(
واسه همین پارت شنبه این هفته مبوفته واسه یکشنبه.
چون فایل رمان کلا تو لبتاپمه و الان ندارمش.
(من از قبل رمانو کامل نوشتم)
دوستان من دارم از فندوم ماکان میرم.
ولی به عشق شماها رمان سر جاشه ..ولی شاید رمانای بعدی دیگه ماکانی نباشه.
#لیندا
همیشه اخر هفته ها میرفتم پیش نادر و الگا..راستش یکسالی بود که الگا و نادر پیش هم زندگی میکردن!مثل دو تا دوست،منم هر هفته بهشون سر میزدم ..چی بگم؟بابت اینکه دو تا مرد وزن نامحرم یجا زندگی میکردن نگران بودم ..!اونم برادرم و بهترین دوستم.
درو باز کردمو بوی خوش قرمه سبزی مشامم رو پر کرد.
_الگا خانوم چه کرده همرو دیوونه کرده!
_هیششششش!خوابه ..!
_اه نادر تویی؟چطوری؟
رفتم سمتشو یه دل سیر بغلش کردم،چقدر این اغوشو دوس داشتم!اغوشی که کل این سالا پشت وانه ام شده بود ..
سرمو بالا آوردم که متوجه چشای قرمزش شدم،
_نا..نادر گریـ ه کردی؟
سریع به خودش اومد و اشکاشو پاک کرد.
_چی من؟نه نه ..
_باهام حرف بزن ..چی شده؟
_بخدا هیچی نشده
اخمی کردم:
_نادر مثل ادم بگو چی شده؟!
_چه فرقی میکنه؟چه بگم چه نگم اون دوسم نداره!
با چیزی که گفت نفسمو حبس کردم!ینی عاشق شده بود؟
_نادر تو عا ..
_نگو!نگو که نمیخوام باورش کنم ..!
_خب مگه چیه؟همه عاشق میشن!
_من فرق دارم ..
سرشو انداخت پایینو در اتاقشو آروم بست ..
اخه عاشق کی شدی برادر؟
#رهام
_گریه نکن!
_گریه نکن دورت بگردم!
_آخه دلت میاد چشاتو بخاطر یه موضوع مسخره خیس کنی؟
_بابام بهم گفت هر*زهههههههههههههههههههههههههه!
_ینی حرفش از قلب منم واست مهم تره؟
بهم خیره شد.
_گفته بودم گریه کنی قلبم درد میگیره مگه نه؟اصن هر چی میخوان بگن!فک کردی من ولت میکنم؟نخیر!
_انقدر خوب نباش لعنتی ..
_:)
با منظم شدن نفساش فهمیدم خوابش برده.پتو رو آروم روش کشیدمو در اتاق و باز گذاشتم که اگه چیزی شد بفهمم.
به دیوار تکیه دادم و به یه نقطه خیره شدم.
این چه عذابی بود نازل شد؟
چقدر دلم واسه مامان و بابام تنگ شده ..
واسه بچه های گروه ..
واسه امیر ..!
واسه اون داداش گفتناش ..
واسه اون خنده های جوجه ایش ..:)
با باد سردی که تنمو به لرزش انداخت،فهمیدم در باز مونده.ولی جون اینو نداشتم که برم ببندمش.
چشامو بستم و سعی کردم فکر کنم ..
#محمد(پدر نیکرخ)
سوار ماشین شدیمو پشت سر ماشین همون پسره رهام راه افتادیم.حالا باید چه خاکی تو سرم میریختم؟من به پسر طهماسب قول داده بودم ..!
نه!
برای خوشبختی دخترمم که شده جلوشون وامیستم و اون پولو جور میکنم ..
تو همین فکرا بودم که ماشینشون وایساد.رهام از ماشین پیاده شد و دست نیکرخ و کشید و اومدن بیرون.
منو مهدیه(مادر نیکرخ)سریع از ماشین پیاده شدیمو پشت سرشون رفتیم.
یکم وایسادیم تا برن بالا،اسانسور طبقه ی 5 رو نشون میداد.
مجبور شدیم 5 طبقه رو با پله بریم و به #نفسـ #نفسـ افتاده بودیم!
ولی باید مطمعن میشدم جای نیکرخ پیش رهام امنه.
در خونه باز بود!
رفتن داخل و بعد چن دیقه منو مهدیه رفتیم تو.
زهرا دوید سمت اولین اتاقی که دید،احتمالا نیکرخ اونجا بود.
من به سمت پذیرایی رفتم و پسریو دیدم که کمرش از بدبختی شکسته بود ..!:)
موهای لخت مشکیش جلوی صورتشو پوشونده بود و دستاش جلوی صورتش بود.
اروم کنارش نشستم و تو گوشش لب زدم:
_مواظب دخترم باش!:)
لبخندی زد و زمزمه کرد:
_یه تار مو از سرش کم بشه من میمیرم!چی میگی؟
یاد جوونیای خودم افتادم ..همینقدر برای به دست آوردن مهدیه زجر کشیدم!
_رهام گوش کن بهم،چقدر عاشقشی؟
_یکی!فقط یکی ..!
تعجب کردم ..منطورش از یکی چی بود؟
_همیشه قشنگ ترینا یکین!مادر یکیه پدر یکیه زمین یکیه اسمون یکیه ..نیکرخم یکیه!پس منم یکی دوسش دارم!یکی ولی مردونه:)
_اونم عاشقته؟
_آره!#نفس ام میره اگه یه لحظه اون چشاشو ازم بگیره ..
لبخندی به قلب عاشقش زدمو با قدم های آهسته به سمت در رفتم،نگاهی به مهدیه و نیکرخ کردم که تو بغل همدیگه گریه میکردن..به سمتشون رفتمو بهشون زل زدم.
_دیگه وقتشه بریم خونه!
زهرا با بغض بهم زل زد:
_بچم حالش خوب نیس!
_کنار اون حالش خوبه ..!
به سمت نیکرخ رفتمو گونشو بوسیدم.
_منو ببخش دردونه ی بابا!:)
سعی میکردنم از ریختن اشکام جلوگیری کنم ..!دست مهدیه رو گرفتمو به سمت بیرون کشیدم که صدای حس مادرانش جیگرمو آتیش زد:
_آقا رهام مراقبش باش!از گل نازک تر نگو بهش!یه سال بخاطرت عزا گرفت!دیگه طاقت نداره ..!نذار گریه کنه ..اگه گریه کنه انتقام اشکاشو از تو میگیرم .. :)
لبخندی زدمو با هم از خونه بیرون رفتیم.
ببخشید دیر شد یه سری کار واسم پیش اومد ..
شمس باشید:)
بچه ها عکس شخصیت نیکرخ رو عوض کردم ..
شخصیت قبلیه(سوگند)خوشگل بود ولی اواخر زده لباشو ژل زده شبیه ..... شده:///
خیلی زدهههههههههههههههههههه خیلی!!!!
ای یکی خوشگل تره و به نیکرخم بیشتر میاد یا برین از تو وب ببینین یا اینجا کلیک کنید:
ا جدید آپ شد عشقام!:)
میدونم همتون تو خماری موندین ..
جالب اینه بقیشم نوشتم کرم داشتم نذاشتم![]()
فقط اینکه بچها تیپ ساغر و امیر که تو پست قبلی گذاشتم مال پارت 7 بودش من اشتباهی زدم 6!
گیجم کلا:///
خواستین تیپاشونو بدونین باید برین پایین تر.
دوستون دارم![]()
#H7sm
#لیندا
کارم که تموم شد در قیمه رو گذاشتم و روی مبل لم دادم ..
هضم اتفاقاتی که افتاده بود خیلی سخت بود ..
اخه چی شد یهو؟
در باز شدو نیما با چن تا کیسه خرید توی دستاش اومد داخل.
_سلام!خسته باشی.
_سلام بر لیندا بانو!
به لحن مسخرش خندیدمو خریدارو جابجا کردم.
_تا تو یه دوش بگیری غذا حاظره!
10 دیقه ای گذشت و نیما از حموم اومد بیرون و لباساشو پوشید.خورشتو هم زدم تا کامل جا بیوفته.
یهم دستی دور کمرم حلقه شد.
_نکن نیما!
_خانوممی دوس دارم بکنم ..!
از حرفش گونه هام سرخ شد و لبخند خجولی زدم :)
سرشو برد تو گودی گردنمو نفس غمیقی کشید:
_اگه میدونستی اون چشات باهام چیکار میکنه اصن پلک نمیزدی..!
_کم زبون بریز جناب!
_نمیتونم لیندا!نمیتونم!
برگشتم سمتشو تو چشماش خیره شدم،یه برق خاصی توشون بود که هیچوقت ندیده بودم ..
اگه بگم تو این یه سال عاشقش نشده بودم دروغ گفتم ..
قلبم به امید وجودش میزد ولی،ولی اون فکر میکرد من دوسش ندارم!
اخه چرا؟ینی از تو چشام اسمتو نمیتونی بخونی؟
_لیندا متاسفم!
_از چی؟
_از اینکه هیچوقت اون مردی که میخواستی نبودم!
_چی داری میگی نیما؟
_چیزی که همیشه تو دلم بوده.
از حرفش عصبی شدمو خودمو بهش چسبوندم:
_تو پاداش کل زندگیمی!چطور میتونی این حرفو بزنی؟
با بهت بهم خیره شد و سرشو جلوتر اورد:
_د اخه تو که دوسم نداری لعنتی!
_با خشم بهش خیره شدمو صورتشو تو دستام گرفتم:
_جرعت داری یه بار دیگه حرفی که زدیو تکرار کن!
_این حرف من نیس،حرف خودته!
با یادآوری شب خواستگاری اخمام تو هم رفت ..ینی هنوز ازم دلخور بود؟ینی نمیدونست الان دیگه #نفسـ م به #نفسـ ش بنده؟
سرمو جلوتر بردمو بهش خیره شدم:
_تو چشام چی میبینی؟
_عشق!
_پس چرا این حرفارو میزنی؟
_از کجا معلوم عشق منه؟
دیگه طاقت نیاوردمو با یه حرکت لبامو ارو لباش گذاشتم؛حلقه ی دستاشو سفت تر کرد و منم دستامو رو سینش گذاشتم ..
گر گرفته بودم ..تا حالا همو نبوسیده بودیم!
با حس نفس تنگی از خودم جداش کردمو سرمو پایین انداختم.
_خانومیم خجالت کشیده؟
نیما بغلم کرد و رو هوا معلق شدم!
_چیکار میکنییییییییییییییی الاغغغغغغغغغغغغغ؟!
_کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم ..!
_چی؟
پرتم کرد رو تخت و تو چشام زل زد:
_من تورو دوست دارم،تو منو دوس داری!دیگه چه مانعی هست؟
_نی ..نـ ما!
_جان نیما؟
_من میترسم!
_نترس عشقم!نمیذارم دردت بیاد ..!دیگه وقتشه صدای یه کوچولو تو خونمون بپیچه .. :)
با تصور کردنش لبخندی روی لبام اومدو خودممو شل کردم ..
دست نیما سمت دکمه های لباسم رفت ..
ته ریشاش قلقلکم میداد و باعث میشد حس خوبی بهم منتقل بشه!با بوسه ای که روی گردنم زد چشمامو بستم و با حس دردی توی شکمم از درد بیهوش شدم ..!
#ساغر
شلوار لی پارمو پوشیدم کمربند مشکی چرمم رو سفت کردم.یه بافت گشاد سفید وطوسی پوشیدمو موهامو گوجه کردم.کیف دستیمو برداشتمو ساعت صفحه بزرگمو بستم،رژ قرمزمو تمدید کردم و با خط چشم نازکی روی چشمام کشیدم.
تو آیینه واسه خودم بوسی فرستادم و به سمت واحد امیر راه افتادم.زنگ و زدمو امیرم مثل همیشه خوشتیپ درو بازد کرد.
یه کت و شلوار طوسی تنش بود با یه پیرهن سفید!
اهههه ست شدیم :)
لبخندی زدمو اونم دعوتم کرد داخل.
_چی شده خوشتیپ کردی؟
_من خوشتیپ بودم جانم!
_بله شکی توش نیس!
ریزی خندیدو منم محو خندش شدم:)
نگاهی به خونه انداختم.
روی میز شمع گذاشته شده بود و میز پر گل رز پر پر بود ..!
_امـ..امیر!
_خوشت اومد؟
با ذوق پریدم بغلشو گونشو بوسیدم.
_خیلییییییییییییی خوشملههههههههههههههه!
_وووووووی خدا یه بار دیگه صداتو اونجوری عروسکی بکن!:)
سرخ شدمو با همون لحن گفتم:
_عمو امیل!
_جانم؟
_میگم من گشنمه بریم بخولیم هملو؟
خندید گفت:
_باشه بریم همرو بخوریم ..
و دوباره خندید!
منم پشت سرش خندیدمو نشستم سر شام
...
شام تموم شد و نمیتونستم از جام بلند بشم!
_واااااااااااااااای ساغر چرا انقدر خوردیم؟
_سوال منم هست.
اومد سمتمو بغلم کرد و نشست رو مبل ..
_یه چن وقتیه میخوام یه چیزیو بهت بگم ..
نگاهی بهش کردم.فرم صورتش فرق کرده بود!
_باید بریم ایران!
با این حرف لیوان ابی که برای هضم غذام داشتم میخوردم پرید تو گلومو به سرفه افتادم.
چن بار زد پشتم که حالم جا اومد.
_چی داری میگی؟
_اخه ..ساغر مامانم!حالش خوب نیس!اصن به خانوادت فک میکنی؟6 ماهه بی خبر تنهاشون گذاشتیم ..طرفدارامون ..دلم خیلی واسه کنسرتا تنگ شده!این 6 ماه فقط 2 بار رفتم ایران واسه تور کنسرتا ..!خواهش میکنم!تا ابد که نمیتونیم اینجا بمونیم ..!
کمی به حرفاش فک کردم ..دل خودمم لک زده بود!لبخندی زدمو بی توجه به اتفاقاتی که قرار بود بیوفته زمزمه کردم:
_باشه
#رهام
این روانی چش بود؟ینی فک میکرد نیکرخ و من ...؟
ولی خب حق داشت!دخترش از ساعت 1 شب تا صبح بیرون بوده.
_عوضی چیکار کردی با دخترم؟
نیکرخ بهت زده به پدرش زل زده بود و التماس میکرد:
اگه این درد لعنتی نبود حسابشو میرسیدم ..این چی بود که افتاد به جونم؟
مادرش با غبض گفت:
_محمد توروخدا وایسا شاید اونطوری که تو فک میکنی نباشه!
_هه!خیلی مثبت بینی زن!
_اون مثبت بین نیس!این ذهن کثیف شماست که گند میزنه به همه چی!من به مدت 1 سال عاشق دخترت بودم ولی بخاطر بیماری قلبی به مدت یکسال رفتم تو کما و همه دکترا قطع امید کردن ..همه فک کردن مردم ولی زنده بودمو الانم کسی از این قضیه چیزی نمیدونه ..!من رهام هادیان هستم و اگه به دخترتون گفتم این وقت شب بیاد پیشم واسه این بوده که خبر زنده بودنم هنوز هیچ جا پخش نشده و نمیخواستم شایعه راه بیوفته!وگرنه اون قدری غیرت دارم که قبل محرمیت دست به دختر مردم نزنم!
همشون بهت زده بهم خیره بودن و فقط هق هق نیکرخ بود سکوتو میشکست!بی توجه به پدرو مادرش دستشو کشیدمو از خونه بیرون بردم ..
از اونجایی که چن وقت بود پارت نذاشته بودم یکشنبه و پنجشنبه هم دوباره پارت داریم توی پست پارت گذاری توضیح دادم راجبش ..
:)
#H7sm
#امیر
روی مبل نشسته بودمو مشغول لایک کردن فن ها بودم ..
حتی با فکر کردن به اتفاقاتی که تو این مدت افتاده بود فکم وا میموند ..!
همه جارو دنبال بردارم گشتیم ..
ولی نبود که نبود!
الگا هم که از سر بدبختی و بیچارگی به لیندا پناه برد ..
منو ساغرم که برای خلاص شدن از ارمین و .. یه 6 ماهی هست که اومدیم کانادا.
چیزی که اذیتم میکرد این بود که کسی به جز دوستامون قضیه رو نمیدونست!
بدون خبر دادن به خانواده هامون پریدیم اومدیم اینجا!
دلم خیلی واسه مامانم تنگ شده بود ..واسه علی و بابا بیشتر!
فهمیده بودم حال مامانم بده،و همش تقصیر خودم بود!
یه تار موش کم بشه ..
وای!
چن روزی بود میخواستم به ساغر پیشنهاد بدم که برگردیم ..
ولی از بازگشت و ارمین و پیمان و سیاوش ..
خیلی میترسیدم ..!
ولی دلم پر میزد رهامو تو خواب ببینم ..
اخه کجا رفتی یهو؟
چی شد؟
چرا نیومدی؟
د میدونی به طرفدارامون چی گذشت؟
مجبور شدیم بدل بیاریم واسه کنسرتا!
تا کی باید بهشون دروغ بگیم داداشی؟
تا کی میخوایم با اهنگایی که قبلا ساختیم زندگی کنیم؟؟
اصن اینا به کنار ..
خانوادت چی؟
به فکر مامان فرزانه و باباتو پرهام نبودی؟
نکنه دلتنگ نارگل بودی و رفتی پیشش؟
مگه نمیگفتی عاشق نیکرخی؟
هه!پس بگو الکی میگفتی!
اشکامو پاک کردمو گوشیو خاموش کردم.
منو ساغر با هم تو یه خونه زندگی نمیکردیم ..
به هم محرم نیودیمو میدونستم نمیتونم خودمو برای همیشه کنترل کنم ..
خیلی دلتنگش میشدم واسه همین آپارتمان هامون یکی بود ولی طبقه هاش فرق داشت ..
با حس گرسنگی شماره ی ساغرو گرفتم تا با هم شام بخوریم و البته موضوع ایران رو هم باهاش درمیون بذارم ..
#الگا
با حس اینکه نور افتاب داره چشامو کور میکنه از خواب بیدار شدم.
هنوزم خواب اونروزارو میدیم ولی خب باید فراموشش میکردم.
توی اتاق اضافه ی خونه ی لیندا زندگی میکردم،با اینکه خودم کار میکردم و منشی یه شرکت بودم لیندا خواهش کرد پیشش بمونم تا باهم باشیم.
خیلی باهاشون صمیمی بودم.با نادر هم همینطور!
اونروزای اول اصلا حس خوبی نسبت بهش نداشتم،چرا دروغ بگم؟حس میکردم ازم خوشش میاد ..
نگاهاش،لرزش دستاش و .. همه خبر از این میداد!
فقط مونده بود دل من :)
#نیکرخ
به در بزرگ و اهنی خونمون نگاهی انداختم.ساعت حدود 5 صبح بود و من تو اون بارون موش ابکشیده شده بودم!
هنوز باورم نمیشد رهامم زندست ..!
با باز شدن در اسانسور وارد شدمو در خونرو باز کردم،میخواستم برم سمت اتاقم که با صدای بابا متوقف شدم:
_به به!بلاخره تشریف اوردین؟
_با ..با!
با حس سوختن یه طرف صورتم به خودم اومدم ..
بابام تا حالا منو نزده بود!
_تا الان کجا بودی دختره ی هر*زه؟
_مـ ..من توضیح میدم.
_یه کلام!کدوم گوری بودی؟
مامان وحشت زده اومد بیرون و به منو بابا زل زد:
_چیکارش داری محمد؟نیکرخ چرا خیسی؟
_خانوم بیرون بودن!
مامان بهت زده بهم خیره شد:
_نیکرخ؟
با بغض به مامان خیره شدم.
_باید زود تر از اینا میفرستادیمش بره سر زندگیش که دیگه از این غلطا نکنه ..!
_کجا بودی مادر؟
_مهم نیست!یه سال معلوم نی چشه مارو اسگل کرده!بهت نشون میدم ..
_محمد توروخدا کاریش نداشته باش!
بابام موهامو کشید و به سمت اتاق حرکت کرد،
_بابا!موهاااااااااااااااام!
_چیه دردت اومد؟
پرت شدم وسط اتاق
_مث ادم بگو چیکار کردی؟کجا بودی؟با کدوم بنی بشری؟کدوم خونه؟
_اصن میفهمی چی میگی؟
با لگدی که توی شکمم زد بغضم ترکید!
#رهام
نیکرخو رسیوندم خونه و تو کوچشون از ماشین پیاده شدم،سمت مغازه ای رفتم که واسه ی روزای بارونی چتر بخرم!
پولشو حساب کردمو اومدم بیرون.
که گوشم با صدای جیغ دخترونه ای پر شد!
_اییییییییییییییییییییییییییییییییی!
صـ ..صداش شبیه نیکرخ بود!
چتر از دستم افتاد و سمت خونشون دویدم.
اسانسور که باز شد زنگ و زدمو به در کوبیدم ..
#نیکرخ
اشک میریختمو بابام با بی رحمی بهم زل زده بود ..
خدا خدا میکردم دست نگه داری که صدای در اومد!
_نیکرخ؟اونجایی؟بابا درو باز کنین!
رهام بود!
بابام پوزخندی زد و به سمت در قدم برداشت،خدایا رهام اینروزا ضعیف شده نمیتونه ..!
در باز شد و رهام اومد داخل ..
از چهرش ترسو نگرانی میبارید.
نگاهی بهم کرد و با تته پته گفت:
_چـی ..شـ د
بابام دستشو مشت کردو زد تو صورتش!
_این همونیه که شب میری پیشش نه؟جن*ه؟
هق هق میکردمو مامان سرمو تو اغوشش کشیده بود.
بابامو رهام با هم درگیر شدن!
_از جون دختر من چی میخوای وحشی؟ماجراتون به جایی رسیده که شب باید بیاد پیشت؟
_من نمیدونم چی تو ذهن کثیفته ولی هر چی هست اونجوری نیست!
_بابااااااااااااااااا!توروجون مادرت بس کن ..!
_بس کنم؟این بی مادر وجودتو گرفته ..!پس بگو کل این یه سال به چی فک میکردی!؟
تازه منظورشو گرفتم.
یقه ی رهامو گرفت و چسبوند به دیوار،
_یه بار دیگه ببینم دور و بر دخترم میپلکی ..روزگارتو سیاه میکنم!
قیافه ی رهام در هم رفت و دستشو روی قلبش گذاشت!
ینی چی؟چرا؟مگه قلبت درد میکنه؟
_یروزی میفهمی این من بودم که زندگیشو تباه کرد یا تو!
بلند شدمو از هم جداشون کردم.
_بس کنین توروخدا!بابا اصن اونجوری که تو فک میکنی نیست!
_پس چی؟یه نفر توضیح بده1
نگاهمو به رهام دوختم ..اون گفته بود کسی نباید قضیه رو بفهمه ..
نگاه مامان بین رهامو و منو بابام در حال دوران بود ..
اینم از پارت 6!
ببخشید دیر شد ..
نظرتون راجب رفتار پدر نیکرخ چیه؟
ساغر و امیر برمیگردن ایران یا نه ؟
بریم واسه یکم سیطونی؟:)
خب خب سلام عزیزای دلم!![]()
بنده برگشنم با کلی خبرای خوب ..
دوباره پارت گذاریمون شروع میشه ..
دارم روی رمانی که قراره بعد نفس بنویسم هم فکر میکنم ..:)
من جاتون بو.دم یه دور میرفتم رمانو دوباره میخوندم بعد میومدم تست میدادم ..
رشته ی ساغر معماری بود:/
گیسو رهامو دزدید چون نکیرخ از خون بهادر بود:/
علیرضا منتخب خانواده ی ساغر بوذ .. (تو کف اوناییم که زدن همکارئ رهامیره)
ارمین پسر خاله ی ساغر بودر نه پسرعموش:/
این واقعا نوبرش بود:
رهام و نگین تو رستوران شهرازد همو دوبارع دیدننننننننننننننننننننننننن؟
دوستان رستوران جایی بود که نگین اونجا با پرهام کات کرد درواقع همدیگرو تو استودیو ماکان دیدن:/
رهام تو حیات خونه نیکرخ با حضور پیمان به عشقش اعتراف کرد:/
دوستان پیمان اخر رمان با سیاوش همدست شد نیکرخ ازش متنفر بود چون خلاف میکرد:/
ولی واقعا:
ساغر رابطه ی نیما و لیندا رو به نیکرخ لو دادددددددددددددددددددددددددددددددد؟!
نخیر نیکرخ تو لایو شهرزاد:/
اسم مادر نارگل فاطمه بود:/(هیشکی اینو درست نزده بود)
نارگل 5 ماه تو کما بود:/
و جالب اینه تمامی شرکت کنندگان تو سوال اخر:
_کلا ریییییییییییییییییدم!:/ رو انتخاب فرموندن!
خوشم میاد قبول دارین:)
بچه ها تازه فهمیدم رنگ نوشته پارتا مشکیه!
ببخشید جون من کپی پیست میکنم رنگش عوض میشه ..
ازین بعد رنگشو سفید میکنم فقط پارت 4 نمیدونم چشه سفید نمیشه:/
فعلا با همون طوسی بخونین ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم ..
سلام عزیزاس دلم!
همونجور که گفتم یه مدت کوتاهی نیستم ..
واسه جبران یه تست واستون گذاشتم که هر کسی بهترین جوابو بده به شارژ 5 تومنی میگیره!
حالا نظر سنجی به چه صورته؟
سوالا تستی و 4 گزینه ای هستو بسیار سادست!
بعضیاش هنوز تو رمان نیومده و فقط نظر خواهیه ..
این تست نشون میده شما چه نوع #نفسـ لاور ای هستید.
حتمااااا اگه رمانو دوس دارین توش شرکت کنید:)
دوستان ..ببخشید خیلی یهویی اتفاق افتاد!
ولی مجبورم وبو یه چن روز متوقف کنم ..
نترسید فوقش یکی دو هفته!
من که بدون شما زنده نمیمونم خو:)
راستش نیاز دارم یکم بیشتر رو زندگیم تمرکز کنم و تنها باشم ..
ببینم سرو ته این ماجرا چیه؟
چرا درک نمکنن ادما؟
وللش!
دوستون دارم:)
#پایان_موقت_نفسـ
دوستان ازونجایی که مدارس شروع شده ..
و مدرسه ی من نمونه دولتی هستش و پایم هم پایه ی حساسیه ..
و حضوری هم هست!
به این نتیجه رسیدم که باید یه برنامه ریزی داشته باشیم!
ازین یه یعد هر هفته 2 پارت داریم!
یکشنبه و پنجشنبه
ساعتش مشخص نیست.
و اینکه پارتارو تو این فصل از قبل تایپ میکنم ..یا اینکه ثبت موقت میزنم و بعدا اپش میکنم ..
دوس دارم بیشتر رو نوشته هام کار کنم تا شما هم راضی تر باشین:)
ممنون:)
خب قالب قبلی رو بعضیاتون دوس نداشتین ..
و من عوضش کردم!
راستش این قالب وبلاگ بغض بدون اشک هم هست ..
و خیلیاتون میخواستین وب تنوع داشته باشه،پس ویژگی تعویضص تم برامون عالیههههههههههه!
این قالب یکم فرق داره و میتونید پارتارو یا از ارشیو یا از قسمت برچسب ها بردارین!
برای اینکه بدچجوری باهاش کار کنین پست ثابت رو مطالعه کنید:)
مرسی![]()
دوستان خیلیاتون گفتین که اون نوار پایین وب دیگه نیست و نمیتونین پارتارو جست و جو بکنین.
راستش برای رمان قالب های 2 یا 3 ستونه مناسب هستن که بتونید پارتارو انتخاب کتید.
خب قالب قبلی اینطور نبود و من تنها امیددم به نوار پایینی بود ..
و بعضی دوستان گفتن کدای بلک تم مشکل پیدا کرده ..
راستش من دوباره زدمو کد کار میکرد و تا وقتی سازنده برای اصلاح کد نوار اقدامی نکنه با همین قالب ادامه میدیم.
قدیمیا یادشونه این قالب اولین قالب رمان #نفس بود.
یادمه زیر پستام 1 کامنت بیشتر نبود ..
واقعا بعد قالب قبلی اینو خیلی دوس دارم اگه اون مشکل پیدا کنه همینو میذاربم:)
بوس بوس![]()
_ینی زنده بودی و نیومدی پیشم؟
_از کی تاحالا انقدر بی معرفت شدی دلبر مو مشکی من؟
تو اغوشم کشیدمش و اروم شروع کرد به هق زدن!
همونجور که اشک میریختم گفتم:
_پس بگو چرا حال من انقدر بده!گفته بودم که #نفسـ م به #نفسـ ت بنده نه؟پس بگو هرچقدر تو گریه کردی منم قلبم درد گرفته و گریه کردم ..پس بگو چرا هر چی میخورم حالم بد میشه ..بگو چرا نمیتونم بخندم ..
بخاطر اشکای تو بود ..
گفته بودم حق نداری گریه کنی نه؟
گفته بودم گریه کنی من میمیرم؟
من زنده بودم و تو با اشکات منو به مرگ تدریجی نزدیک میکردی..!
سرشو از رو شونه هام برداشت و با بغض نگام کرد:
_اخه مگه من چقدر میتونم بغض نگه دارم؟
_به قدری که هردومون تو کل این یکسال سختی کشیدیم.
دوباره هق زد!
میدونستم که باید خودشو خالی کنه ولی گریه هاش دلمو به درد میاورد.
اون درد لنتی!
اون درد دوباره کل وجودمو در بر گرفت ..
_خوبی؟چرا اخمات تو همه؟جاییت درد گر فته؟
_قلبم درد میگیره وقتی میبینم اشک میریزی:)
_چه لحظه ی قشنگیه وقتی من میگم #نفس من کیه؟
تو جواب میدی منم ..!
_عشق گرامی!تاریخ ارادت ما به شما فقط تا لحظه ای که #نفسـ شما باقیست ادامه دارد!
در گوشش زمزمه کردم:
_چون #نفسـ ت نباشه رهامی هم نیست ..! :)
لبخند کمرنگی زد و سرشو از رو سینم برداشت.
_کجا بودی؟
_کل این یه سال کجا بودی؟
_نیکرخ من توضیح میدم ..
_توضیح نمیخوام یه کلمه میخوام اونم اینکه کجا بودی ..!
_نمیتونم ..
_ینی چی؟
_به نظرت اگه جای عادی و امنی بود مجبور میشدم یکسال توش زندگی کنم؟
-من این چیزی سرم نمیشه ..میخوام بدونم کجا بود که اونجارو به من ترجیح دادی و نیومدی!
_کی همچین چیزی گفته؟
_تو کل این یکسال خودت با نبودت بهم گفتی!
_ببین،جایی که من بودم وضعی که توش زندگی کردم اصن چیز جالبی نبوده که بخوای بدونی ..بعضی ادما اونقدری خطرناک هستن!من نمیتونم بخاطر جون خودت چیزی بهت بگم ..ولی قول میدم این بازی چه زود چه دیر تموم بشه ..!
_بازی؟کدوم بازی؟
_همین بازی ای که یاعث شد همیشه قلبم بخاطر دوری ازت درد بگیره ..دلم خیلی واسه امیرو بچه ها تنگشده!واسه خانوادمم همینطور ..ولی نمیتونم ببینمشون ..!
_اخه چرا؟
_به موقعش میفهمی ..
#ارمین
به سختی از روی کاناچه بلند شدمو فنجان قهومو دستم گرفتم.،تلخ بود!ولی لازم بود تلخیای دیگرو بچشم تا تلخی زندگی خودمو تعیین کنم ..!
از پنجره به بیرون زل زدم.پر بود از ادمایی که با عجله سکت ماشیناشون میرفتن یا با تلفن حرف میزدن.
همه ی ادما پشت همین ماشینا،پشت تلفن و .. یه مشکلایی دارن که وقتی ار دور نگاهشون نگاه میکنی نمیتونی بفهمی!
فقط با دیدن سرشون که روی فرمونه و قیافه ی درهمشون پشت تلفن میفهمی حالشون میزون نیست ..
بعضی ادما هم مثل منن!
دور از کل دنیا یه جا نشستن و بدبختیای بقیرو میبینن و با بدبختیای خودشون مقایسه میکنن ..!
با اینکه میدونن هیچوقت نمیتونن تلخی زندگی بعضیارو درک کنن!
بعضی روزا تو زندگی ادم خیلی مهمن ..
مثل تولد،اولین روز مدرسه و ..
یه سریاشون نه تاریخ مهمی دارن،نه مناسبت مهمی توشه!
مهم نیس اونروز چه اتفاقی افتاده ..
فقط میدونی که اونروز،تو عوض شدی!
فهمیدی نمیتونی!
فهمیدی دنیا باهات لجه!
و تا وقتی زندگی یه روز مهم بی ماسبت خوش بهت نشون نده نمیتونی فراموشش کنی ..
روز مهم،تلخ و بی مناسبت من!
روزی که فهمیدم دنیا باهام لجه!
6/5/98 بود ..
#فلش_بک
#شش_مرداد_هزار و سیصد و نود و هشت
با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم و با قیافه ی مچاله ای چشامو باز کردم:
_د اون لامصبو خفه کننننننننننن!
(خطاب به ساغر،چون گوشیم اونور تخت سمت ساغر بود.)
جوابی نشنیدم.
_بخدا ریدارم عزیزم خاموشش کن!
ولی صدای الارم مسخره ادامه داشت تا اینکه خودم همت کردمو رو تخت غلط زدم تا خاموشش کنم ..
3 تا اتفاق افتاد:
_الارم خاموش شد.
_گوشی شکست.
_چون که بنده خیلی غلیظ غلط طده بودم و افتادم پایین تخت و کله پا شدم گوشیم به شارژ بود و افتاد زیر من و خرد و خاکشیر شد!
_امروز بهترین روز زندگیمه:) (لبخندی دردناک ..)
با کلی غر غر از جاوم بلند شمو گوشی ای که ال سی دیش به 8262037301272 قسمت مساوی تشکیل شده بود رو برداشتم.
با بیچارگی نگاهی بهش کردمو تو دلم گفتم درستش میکنم ..
در کمال تعجب ساغر خونه نبود!
شمارشو 6492537329362بار گرفتم ولی جواب نمیداد !(امروز کلا روز پر عددیه://)
حتی ماشینم تو پارکینگ نبود!
به نیکرخ هم زنگ زدم ولی جواب نمیداد ..
سعی کردم خودمو با جمله ی:"این چن روز بهش سخت گذشته فقط رفته خوش گذرونی"اروم کنم،کیفمو برداشتمو از در خونه بیرون رفتم ..
دوستان دیوانم کردین!َ🙄💔
بخداااا منم ادمم!
نویسنده های دیگه زیر هر پستشون ۱۷ تا کامنت دارن و هر شونصد سال یه بار پارت میذارن و من ...
اگه من زود پارت میذارم معنیش این نیس ۲۴ ساعته تو وبم هستم!
منم نیاز به استراحت دارم ..
من واقعااااا علاقه ی زیادی به نویسندگی دارم ولی نیاز دارم روزمرگی های خودمم داشته باشم ..!
این ۱۵ روز نذاشتم چون اخرین تعطیلاتم بود و میخواستم به خودم یخ استراحتی بدم ..
از فردا به حالت عادیمون برمیگردیم❤
#نیکرخ
با صدای نوت گوشیم به خودم اومدم و جشم از اسمون برداشتم.
گوشیمو از تو جیبم بیرون اوردمو به علامت نارنجا رنگ کنار واتساپ که عدد 1 رو نشون میداد زل زدم.
_کی بهم پیام داده بود؟من که هرکی بود و نبود رو بلاک کرده بودم!
پیامو باز کردمو با دقت خوندم:
برای فهمیدن حقیقتی که یکساله دنبالشی فردا ساعت 1:00بیا به این ادرس:xxxxxxxx
با خوندن پیام کل وجودم لرزید!سیاوشم با یه همچین پیامی روزگارو به حالمون سیاه کرد ..
تایپ کردم:
_اونقدری تجربه دارم بدونم نباید بیام جایی که غریبه ها هستن.
سریع سین زد و جواب داد:
_اگه بیای میفهمی غریبه نیستم!خیلیم اشنام ..
_قبلنا خیلیا با چنین پیامی گولم زدن!
_بگو چجوری ثابت کنم؟!
_چیو؟
_اینکه میشناسمت و تو هم منو میشناسی و قصدم اذیت کردنت نیس!
_همینجا بگو کی هستی!
_نمیتونم ..
_چرا؟
_این گوشی پشتش اونقدری کثافت کاری هست که توش شنود و ردیاب باشه!
_پس دقیقا چرا بابد بیام تو دل کثافت؟
کمی صبر کرد و حالتش دوباره typing .. شد.
_ببین،من نمیدونم چجوری بهت بگم ..فقط بدون تو تنها قربانی اتفاقات اونروز کذایی نیستی ..!ازت خواهش میکنم!التماست میکنم که فردا ساعت 1:00 شب بیا این ادرس!میدونم عجیبه ولی من تحت تعقیبم ..نمیتونم تو روز روشن ببینمت!خواهشا تا وقتی منو ندیدی به کسی هم هیچ خبری نده وگرنه همه چی رو سر من خراب میشه ..
اونروز کذایی؟
نکنه منظورش ..
اره!
6 مرداد!
ینی اونم اونجا بود؟نکنه اونم مثل من قربانی بود؟
یادم افتاد که اون اتفاق لعنتی درست 2 روز قبل تولدش اتفاق افتاد :)
میترسیدم ولی حسی ته دلم بهم امید میداد که برم!
و در نهایت تصمیمو گرفتم ..
#رهام
دلشوره ی عجیبی داشتم ..
واقعا نمیدونم منو ببینه واکنشش چیه ..
همه فک میکنن مردم!
تیپ مورد علاقه ی نیکرخو زدم:
پیرهن چارخونه ی قرمز مشکی!
یه شلوار جین مشکی هم پوشیدمو ساعتم رو دستم کردم.
موهامو دیروز یکم کوتاه کرده بودم تا پایین تر از شونه هام اومده بود ولی الان مثل قبله.
کفشای کتونی قرمزمو پام کردمو راه افتادم.
نمیخواستم ماشین ببرم سرم درد میکرد و میخواستم زیر بارون قدم بزنم.
فک کنم نیم ساعتی راه رفتم تا اینکه دیدم حتی چترم هم تحمل اون همه فشار اب رو نداره!
واسه اولین تاکسی دست تکون دادمو سوار شدم ..
#نیکرخ
بعد مدت ها داشتم میرفتم بیرون.
ساعت 12 شب بود و همه خواب بودن.
باید نامحسوس میرفتم تا کسی متوجه نشه ..
در کمدمو باز کردم و خواستم تونیکی که کل این مدتو باهاش رفته بودم بیرون بپوشم که چشمم افتاد به مانتویی که رهام واسم خریده بود.
انقدر ناز بود و دوسش داشتم دلم نمیومد بپوشمش اون موقع ها..
لباسو برداشتمو عطرشو وارد ریه هام کردم ..
حتی عطرشم کمرنگ شده بود ..!
هعی مومشکی ..
توچیکار کردی با قلب من؟
مانتو ابی کمرنگ بود و پایینش و روی استینای پف پفیش گلدوزی های رز صورتی داشت ..
یه شلوار پارچه ای ابی کمرنگ داشتم که ست یه لباس دیگه بود ولی بهش میومد ..
شال ست مانتو هم برداشتم.رنگش کرم بود ولی گلدوزی هاشون شبیه هم بود.
تو ایینه به خودم نگاه کردم.
زیر چشام گود افتاده بود و صورتم رنگ گچ بود!
اینروزا حتی حال نداشتم تو ایینه خودمو نگاه کنم!:)
انقدر لاغر شده بودم صورتم استخونی شده بود و لاغر شده بودم و صورتم از شدت کلسترول پایین یه جوشم نزده بود!هرروز فشارم میوفتاد چه برسه به جوش!
کرم پودر و گذاشتم کنار فقط یکم پوشاننده و هایلایتر استفاده کردم.خط چشم نازکی کشیدم و رژ لب هلوییم رو روی لب هام ردم.
سوییچ ماشینمو برداشتمو نکاهی به هوای بارونی انداختم.
لعنتی!
چتر نداشم!
به درکی گفتم و در خونرو اروم بستم ..
سوال ماشین شدمو به سمت ادرسی که داده بود راه افتادم،هنوز تو دلم ترس بود!ادرس یه جای خیلی پرت بود و ساعتم 1 شب!
محض احتیاط تو کیفم چاقو گذاشته بودم و شماره پلیسم چن بار گرفتم قطع کردم که بره تو ریسنت هام و اتفاقی افتاد به یه کلیک بتونم زنگ بزنم(نکشیمون محتاط://)
به لوکیشن رسیدم.
جای پرتی بود و چن تا میزو صندلی کنار یه کافه ی ارتیستیک اونجا جا خوش کرده بودن.
از ماشین پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم،کسی نبود!
با صدای ارو
م و اشنایی سریع به خودم اومدم:
_نیکرخ؟
سریع به سمت صدا برگشتم.
_:)
همونجا وایساده بود!
موهاش بلند شده بودن و چشماش مثل همیشه یه برق خاصی داشت ..
تیپ مورد علاقمو زده بود ..قرمز و مشکی:)
چقدر لاغر شده بود!
زیر چشاش گود افتاده بود و ریشاش یکم بلند تر از همیشه بودن ..
مرد من جلوم وایساده بود و من دریغ از یه واکنش کوچیک ..!
نمیتونستم ..
زلفای لختو مشکیش تو باد تکون میخوردن و منو محو خودشون میکردن ..
تو چشام زل زده بود ..
حرفی نمیزد ولی از چشاش همه چیزی مشخص بود،
منم تو چشاش زل زده بودم و با بغضم صداش میزدم ..
کل انرژی این یه سالمو جم کردم تا اسمشو صدا بزنم ولی بجای اسم قشنگش که کل این مدت مورفینم شده بودر فقط زجه و گریم بود که اومد بیرون:)
زانو هام خم شد رهام سریع بع طرفم اومد و منو تو اغوشش کشید:
_یکسال گذشته و تو هنوز خوشگلی؟چطوری میشه اخه؟
اخه ..
اخه چطوری میشد؟
این یکسال کجا بودی بی معرفت؟
بی توجه به سوالای بی جوابم چشمامو بستمو خودمو تو اغوشش گم کردم ..
#رهام
تو چشای دریاییش زل زده بودم که دیدم افتاد زمین ..!
فهمیدم نتونسته این حجم از هیجان رو تحمل کنه ..
سریع رفتم طرفش و تنشو تو اغوشم کشیدم:
_یکسال گذشته و تو هنوز خوشگلی؟چطوری میشه اخه؟
چشماش بسته شد ..
_نیکرخ .نیکرخ باز کن چشاتو !
_میخوام فقط ازین خواب لعنتی بیدار بشم ..!
لبخندی زدمو با در حالی که بغلم بود یه تاکسی گرفتمو رفتیم سمت خونه ..
...
در با صدای تقی باز شد.
نیکرخ تو بغلم خواب خواب بود ..!
اروم روی تخت گذاشمتش و شال و مانتوشو اروم از تنش دراوردم.
با به یاد اوردن اینکه خودم اینارو بهش داده بودم لبخندی روی لبام نشست.
روی تخت نشستمو سرشو تو اغوشم گرفتم ..
_شاید #نفسـ م تنها دلیل زنده بودنم باشه ..
ولی بدون دلیل #نفسـ کشیدنم تا ابد تویی!
اروم چشماشو باز کرد و به اطراف خیره شد:
_بیدار شدی دلیل #نفسـ کشیدنم؟
بلند شد و روی تخت نشست:
_من کجاااااااااااااااام؟مامان؟بابا؟پشت به من نشسته بود و جیغ میزد!
دستمو روی شونش گذاشتم که لرزش بدنشو حس کردم ..
با ترس به طرفم برگشت و گفت:
_من که میخواستم ساعت 1 برم بیرون ..کی خوابیدم که الان دارم خواب میبینم؟
تنشو کشیدم سمت خودم و بغلش کردم:
_چجوری بهت ثابت کنم خواب نیستی؟
_ثابت کردن نمیخواد ..ما واست ختم گرفتیم بدبخت!تو فقط یه رویای محالی!
اشک توی چشام جمع شد!
ینی واقعا واسم ختم گرفته بودن ..؟
امیر مامانم بابام پرهام دوستام ..!
واااااااااااااااااااای!
بی اراده زدم زیر گریه!
نیکرخم که قکر میکرد تو خواب و خیاله!
_اون بالا بهت خوش میگذره؟تو بهشتی دیگه مگه نه؟مگه اصن میشه تو تو جهنم باشی ..بهت میرسن اونجا؟راستی بهشت چه شکلیه؟از چشای تو هم قشنگتره؟اصن ..
حرفش با قرار گرفتن لبام رو لباش قطع شد ..!
چشاشو بست!
فقط لبام رو لباش بود ..قادر نبودم حرکتی انجام بدم.
با بوسه ی کوچیکی که طعم شکلاتی لباشو واسم دوباره زنده کرد،ازش جدا شدمو گفتم:
_حالا دید که خواب نیستی؟
بازم با تعجب بهم خیره شده بود و چیزی نمیگفت!
_تو ساعت 1 اومدی پیش منو بیهوش شدی من اوردمت خونه خودم!
_ینی الان تو بهشتم؟بهشت خونه خود ادمه؟چه عجیب ..اصن کی مردم؟
عصبی شدمو داد کشیدم:
_د لنتی خواب نیستی بیداری!من کل این یکسال زنده بودمو دلیلش فقط اسم و یاد تو بود!
از شدت خشم #نفسـ #نفسـ میزدم!
_ینی نرفتی؟
_نه زندگیم من تا ابد پیشتم!
_ینی کل گریه هام و اشکام بی دلیل بود؟
سکوت کردمو هیچی نگفتم.
بچه ها ببخشید من سفرم به سیستم دسترسی ندارم الانم با گوشی گذاشتم ..نمیدونم گفتینو چه ایمیلمو قبول نمیکنه نمیتونم لاگین کنم ..!
عذر میخوام این چند روز شاید نتونم پیاماتون رو جواب بدم ..
بالاخره اولین گوشیمو خریدمممممم!
Samsung galaxy A 30!
تبریک نمیگیننننن؟بعد ۲ سال خودشیرینی بلاخره شددددد
#نیکرخ
رو تختم کز کرده بودمو به پنجره زل میزدم.
هنوز دلم روشن بود ..
یکسال از ختمش میکذشت ولی من هنوز مطمعن بودم که زندست ..!
اگه مرده بود باید جنازشو جمع میکردیم!
ولی ..وولی تو اون قبر چیزی به اسم جنازه نبود!تنشو پیدا نکردیم!
_لنتی ینی نذاشتی یه بار دیگه دستاتو لمس کنم؟
با تقه ای که به در خورد به خودم اومدم،مامان اروم اومد داخل و بهم زل زد:
_نیکرخ مادر؟هنوزم نمیخوای بگی چی شده؟این مادر کیوان شونصد بار زنگ زد نمیخوای راجبش فک کنی؟
دوباره هق زدم و گریم گرفت ..!
_نمیتونم مامان!
_ولت کرده نه؟بهت خیانت کرده؟
_چی؟
_من که میدونم دلت یه جا گیره ..!
_گیره مامان!گیره ..واسش ختم گرفتیم ولی جنازشو پیدا نکردن!وقتی تنش نیس ینی زندست دیگ نه؟
_چی؟
_آره مامان!مرد!
با ناباوری اومد و نشست رو تخت.
_مامان هیچی نگو،به تنهایی نیاز دارم تا این دردو فراموش کنم.
_مطمعنی میتونی فراموشش کنی؟
_خودشو؟چی میگی مامان!؟ینی داری میگی من ان موج موهای مشکیو چشاشو فراموش کنم؟اصن مگه رهام فراموش شدنیه؟
_اخه ..اخه چی شد دفعه اخر که دیدمش ..
_مامان نمیتونم!خواهش میکنم تنهام بذار ..
با قدم خای اروم از در بیرون رفت و من موندم و درد و اشک ..!:)
#رهام
کلید خونه ای که یکسالی میشد بهش سر نزده بودمو از جیبم بیرون اوردم و تو قفل انداختم.
در با صدای تیکی باز شد،گرد و. خاک همه جارو گرفته بود!
وارد اتاقم شدمو به دور و بر نگاهی انداختم.لباسام کف زمین بود و در عطرام باز بود،در پیانو هم باز بود و روش رد خون مونده بود!
خون؟
همون لحظه فهمیدم کار نیکرخه ..
نکنه بخاطرمن بلایی سر خودش اورده باشه؟
چقدر دلم واسه اون چشای عسلیش تنگ شده بود ..
فک کنم هرروز اینجا بوده و لباسامو بو میکرده!
من چقدر بدبخت بودم حتی چیزی از نداشتم عطرشو حس کنم..!
یه دست لباس تمیز پوشیدم.
هه!تو تنم چروک میخورد!تو این یه سال انقدر بدبختی و افسردگی گرفت بودم که حتی بی اشتهایی هم داشتم.
گروه چی میشه؟خداروشکر 5_6 تا کار ظبط شده داشتیم از قدیم ..ولی خب واسه یه سال واقعا از حد متوسط پایین تره.
لباسامو جمع کردم و عطرامو سر جاش گذاشتم،پیانو رو تمیز کرد مو مشغول گردگیری خونه شدم.
واقعا میل به هیچی نداشتم حتی اب که میخوردم حالم بد میشد و بالا میاوردم!
تو این یه سال من تشنگیم رو هم از دست دادم!چه برسه به زندگیم ..؟
باید کاری که گیسو گفته بود رو انجام میدادم،وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر نیکرخ و بقیه میاره؟!
با حس دردی تو سینم قیافم جمع شد،نمیدونم این درد چی بود که چن وقتی بود تو وجودم رخنه کرده بود ..!
چقدر دلم واسه وسایلم و خونه تنگ شده بود ..امیر!بچه ها گروه!رادین!وااااای خدایا ..!
گیتارو برداشتم و پاییرو دم کردم و سمت بالکن زدم.
خیلی وقت بود نزده بودم؛گام رو گرفتم و شروع به خوندن کردم:
تو دریای شب موهات غرقم کن کی میتونه به جز تو برمودا باشه باشه؛نمیخوام قایق سوراخ دنیامون کنار زرق و برق کشتیا باشه
از اینم میشه دورافتاده تر باشیم تمام عمرمون ساحل جهنم بود
زیادی بیخیال هردومون بودی زیادی عاشقت بودم ولی کم بود
از عشق تو شاعر شدم تو با خودت برو من با خودم
اندوه تو بر شانه ام تو آتشی و من پروانه ام
از عشق تو شاعر شدم تو با خودت برو من با خودم
اندوه تو بر شانه ام تو آتشی و من پروانه ام
یه کم طوفان بزن تو صورت خوابم من از آرامش چشمات میترسم
نگو چیز عجیبی که نمیفهمم همین جوریشم از حرفات میترسم
بزن پارومو بشکن توی اقیانوس از اون زخمای کاری که تهش مرگه
منو محکوم عمق اشتباهم کن از اون حکمای داری که تهش مرگه
از عشق تو شاعر شدم تو با خودت برو من با خودم
!!! اندوه تو بر شانه ام تو آتشی و من پروانه ام
"شهاب مظفری،از عشق تو"
اهنگ که تموم شد یه اشک از چشام سرازیر شد ..
نمتونستم خودمو گه دارم!
باید میدیمش ..
شماره ی نیمکرخو تو گوشی جدیدم سیو کردمو بهش اس دادم ..
#ساغر
_اخه تا ابد که نمیشه همینجوری بمونیم امیر!
_تو فک میکنی من دوس ندارم ما با هم ازدواج کنیم؟درک اتفاقاتی که افتاده واسم سخته ساغر!بچم مرد داداشم مرد مامانم نارحتی قلبیش بد تر شد ..تو این وضعیت فقط تو واسم موندی!
_من درک میکنم امیر ..ولی باید باهاش کنار بیای ..!واقعا به یکم شادی نیاز نداریم به نظرت؟
_میدونم ساغر،من میخوام باهات ازدواج کنم فقط هر شب دارم خواب میبینم سیاوش وسط عروسیمون میاد بجا بچم عشقمو میکشه ..
_زبونتو گاز بگیر!بعدشم سیاوش تو حبس ابده چرا نمیفمی؟
_اون همه جا ادم داره!
_اونا رو هم گرفتن بعدم رییسشون تو زندانه نمیتونن هیچ کاری بکنن ..
_فعلا بیا برسونمت خوشگل خانوم.
_خراب بحث عوض کردنتم:///
_بایدم باشی!بپر بالا!
_ایششششششششششششششش!
نشستم توئ ماشینو حرصمو سر در خالی کردم.
_با در بدبخت چیکار داری سر اون خالی میکنی؟
_چون میبینم وقتی درو محکم میبندم تو بیشتر حرص میخوری:///
_شت:/دستت درد نکنه!
_خواهش میکنم!
چشم غره ی رفت و به سمت خونه راه افتاد.
#یک_سال_بعد
با لباسای پاره پوره روی زمین داغ قدم برمیداشتم ..
اصن کسی منو یادش بود؟
کسی میدونست من چه دردایی کشیدم؟
اصن لیلی منتظر مجنونش بود؟
#فلش_بک
_چی میخوای از جونم؟
_اسم من گیسوعه!نامزد قبلی آرمین ..
_اها اوکی میگم قیافت اشناس.
_تو خونریزی داخلی کرده بودی و من نجاتت دادم.
_مگه تو اونجا بودی؟
سری تکون دادو شروع کرد به تعریف کردن:
_اون روز وقتی ساغر و آرمینو با حلقه های تو دستشون دیدم؛عهد کردم که انتقام بگیرم و حالا اون روز فرا رسیده!ازت میخوام ساغر و آرمینو هر جوری که شده از هم جدا کنی!
_زرشک!اونا با وجود امیر خودشون اتوماتیک از هم جدا میشن!
_من آرمینو میشناسم!عمرا بذاره!به هر حال هر چی سریعتر بهتر.
_حالا ولم میکنی برم؟
_یکسال دیگه بعله!
_هااااااااااااااااااااا؟
_نکنه انتظار داری الان ازادت کنم؟نخیرم یه کلید بهت میدم مثل بچه ادم میری تو اون خونه یکسال بی سرو صدا زندگی میکنی تا ابا از اسیاب بیوفته!گرفتی؟
-و ..وولی ..
_گزینه دیگش مرگه!
_با ..بباشه ..
_خوبه!
#گیسو
پشت میز نشستمو تلفونو برداشتم،سیاوش یکسالی بود که توی زندان بود و هر هفته بهش سر میزدم!سیاوش از اون ور شیشه تلفونو برداشت و شروع کرد:
اخه چرا؟چه سودی به حالت داره؟_
اون دختر از خون بهادره!میفهمی ینی چی؟_
خب چه ربطی داره به کاری که الان کردی؟_
_اونا عاشق پیشه ی همن!مجبورن گوش کنن ..بعضی وقتا باید از معشوقه ی تعمت استفاده کنی!من انتقام پدرمو میگیرم ..
من کاری به اون دو تا ندارم ولی اگه الگا .._
واااای من به اون چیکار دارم؟من کار خودمو میکنم تو کار خودتو!_
_یکسال شده ها!
_آره دیگه وقتشه!
_مطمعنی از این پسره رهام دودی بخار میشه؟
_اره اونقدرا هم بی عرضه نیس ولی خنگه!
_ینی چی؟!
_الان واقعا فک میکنه من کشته مرده آرمینم!ولی نمیدونه چیزی که من میخوام انتقامه ..!انتقام خوشبختی ای که اون دختر ازم گرفت ..:)
#هاتف
یکسال گذشته بود ولی عذاب وجدان ولم نمیکرد ..
#20_سال_قبل
_ایشششششششششش نکن!
_خو خانوممی دوس دارم بکنم!
_خوبه هنوز مونده زنت بشمااااااااااااا!
_بلاخره که میشی.
_میگم هاتف بریم پیش مش حسین بستنش بخوریم؟
_هوس کردی؟
_اره ..
_باشه بریم.
من همه جوره عاشق پروانه بودم!حدود 3 روز مونده بود تا با هم ازدواج کنیم و صبر نداشتم اون روز برسه!
تا ابنکه یه اتفاق کذایی گند زد تو همه چی ..
پدربزرگ پروانه فوت کرد مجبور شدیم تاریخ عروسیو عقب بندازیم،اونا رفتن همدان ..
پیزی حدود یه هفته بعد پروانه با چشای اشکی اومد در خونم و یه کاغذ گذاشت تو دستام و گفت:
_دوست دارم!
و دوان دوان دور شد ..
اون کاغذ وصیت نامه ی پدر بزرگش بد و اولین بد وصیت نامش به ازدواج پروانه و فرهاد،پسر عمه ی پروانه اشاره میکرد ..
#زمان_حال
اونروز جوری شکستم که زندگی برام تموم شد حتی دست به خودکشی زدم!
تنها چیزی که ازش میترسیدم این بود که امیر از من باشه نه از فرهاد ..
چون منو پروانه با هم رابطه داشتیم!
نظرتون؟
پس از مدت ها انتظار پارت 1 از فصل دوم #نفسـ اپ شد!
شخصیت هارو هم حتما یه نگاه بندازین کلیییی جدید داریم!:)
اهنگ وب هم به نام #نفسـ حتما گوش کنین ..