سلاااام عشقای من بخاطر پیامای زیاد و نظراتتون اومدم یه بیوگرافی کوتاه از خودم بدم:
نیک نیم:ریون اسکاتلر
سن:13 سال(الان 15 ام)
شغل:هار هار نویسنده و فن پیج:)
تاریخ تواد:87/4/12_دوارده تیر یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت
رنگ مورد علاقه:مشکی،طوسی،بنفش
سبک موسیقی:من ماشالله چی گوش میدم ولی بیشتر هیپ هاپ و رپ،پاپ فقط خارجی ایرانی فقط پاپ ماکان:)
خواننده مورد علاقه:تو ایران بیشتر از همه رهامیر،اکتاو،تتلو_تو خارجیا بیشتر از همه مایلی سایرس،تیلور و سلنا و د ویکند و جان لجند:)
بازیگر و ژانر مورد علاقه:بازیگرا فقط ایان سامرهالدر(کراشم:)،تام هاردی(اینم باز کمتر کراشمه:)،امیلیا کلارک(اینم تقریبا کراشمه:)ژانر مورد علاقم مهیج و فانتزی و گاهی نلخپ
کتابای مورد علاقم:دختری که رهایش کردی،یکسال یدون او،خاطرات یک بچه چلمنگ:/عقاید یک دلقک و ..
سبک لباس پوشیدنم:بستگی داره:اکثرا اسپرت!بعضی وقتا هخم لش و گشاد،تنگ و سلطنتی زیاد دوس ندارم ولی بعضی وقتا جوگیر میشم ..کلا هر مودی یه تیپ داره:)
چیزایی که دوس دارم:اهنگ گوش کردن،ادیت زدن،پوشیدن لباسای بیرونم تو خونه:/،نوشتن شعر و دلنوشته،رمان خوندن،بلاگری،الوچه خوردن(همین الان دارم میخورم هار هار:/)خرید،خرید،خرید_انشا نوشتن،نشستن تو دسشویی و به سه نقطه نا معلوم نگاه کردن و بیشتر از همه بازی کردن داستان هام و ..
محل زندگی:تهران،سعادت اباد(با امیر نزدیکیم فک کنم:/)
بچه دوم خانوادم(ته تغاری:)
وضعیت تاهل:خواستم یکم با ادب باشکم ولی خب یکم زوده واسم برعکس همسنام سینگلم:)عاشقم نشدم چون مغذم قد نمیده:)
رهام لاوری یا امیر لاور:من 7 ماهی میشه که ماکان لاورم ..ولی خب ازونجایی که من به کمک رهام ماکنی شدم اوایل رهام لاور بودم الان ماکان لاورم:)
رمان هات:#نفسـ 1و2_بغض بدون اشک که هنوز کامل نشده
مدرست کجاست:نمیدونم به تو چه ربطی داره ولی مدبران:/
درس مورد علاقت:زیست،ادبیات،عربی
چرا رمان مینویسی:چون عشقم میکشه بنویسم:)
مامان بابات میدونن مینویسی:اینو تا حالا خیلیا پرسیدن و بله میدونن ولی رمانمو نمیخونن!
الگوت تو زندگی:رهامیر،تیلور سوییفت
کسی تو رمانا کمکت میکه:بله تا الان دوستام روشا و سما:)
با نویسنده های دیگه دوستی:من خیلی مجاری ارتباط سنگین نمیگیرم ولی تا حالا با چن تاشون حرف زدم.
حرفی حدیثی به مخاطبا:نمیدونم چی بگم خیلی دوستون دارم مخصوصا اونایی که فیت بک میدن عاشقتونمممممممممممممممممم:)
حذفت به رهامیر:حسم بهشون غیر قابل وسفه:)
شیپری؟:اره یک عدد شیپرم ولی تولید محتوا نمیکنم و فقط تو پیش خودم شیپرم:)
حرفت به توهمیا:وفقتی فن یکی میشی معنیش این نیس میخوای باهاش ازداواج کنی:/شما دیگه رسمت رد دادی و از مرز فن پیج بودن گذشتی!
دوستون دارم سوالاتونو تو نظرات بگین جواب میدم:)
بچه ها پارت جدیدو امزور عصر براتون آپ میکنم:)
دوستانم پارت جدید و بسیااااار مهم پارت شد ..
و بچه ها واقعا انتظار نظر دارما دیگه نظرا واسم مهم نیس هر چقدر بگم منم انیگزه میخوام بعضیا گوش نمیدن ولی من به عشق همون چند نفر میزنیسم ..
خواستم یه پتشکر کنم از یکی از شیرین ترین دخترای دنیا به اسم زلا که پستی نیست که زیرش کامنت نذاشته باشه ..:)
خیلی دوستت دارم و مرسی که انگیزه میدی بهم:)
کلاس های رایگان کامنت گذاریو ایشون برگزار میکنن:)!![]()
#نگین
ترسیده بودم!اون هرجایی که باشه شر و بدی هم هست ..میدونم که قراره بازم نقشه های شیطانیشو واسم دوره کنه ..اینو خوب میدونم،تنها چیزی که میخوام اینه که به پرهام آسیبی نرسه.اون تقصیری نداشت و با اینکه باهاش بد بودم بازم پشتم موند:)!
#گیسو
انقدر چرخیده بودم سرم درد گرفته بود ..از آدمای سمج همیشه بدم میومد ..!اون رهام عوضی همه چیو بهم ریخت!نتونست طاقت بیاره ..درسشو ندارم و نمیدونم کدوم گوریه،فقط سیاوش امار هارو داشت که دست کسی نمیداد و همه دفتر کارش و اطلاعاتش توسط پلیس تبعید شدن.
الان فقط یه راه مونده بود ..یه شهاری هست که همیشه برام الگو بوده:
_بعضی وقتا باید ادم بده باشی،تا ادم خوبه باشی ..:)!
عجیبه!ولی کافیه چن بار بخونیش تا بفهمیش ..چند بارم کافی نیست!باید قابش کنیو بزنیش به دیوار قلبت و هیچوقت یادت نره سرنوشت باهات چیکار کرده!
البته سرنوشت من عادی نبود ..
سرنوشت همون کسی بود که زندگیو برام جهنم کرده بود ..
(یه تجدید خاطره ای بکنم،سرنوشت به مثال یه فرد مجهوله که تو پارتای قبلم بهش اشاره کرده بودیم ..هیشکی چیزی راجش نمیدونه ..و خب میدونی سرنوشت یه جورایی راویه داستانه!که اونم منم!نمیتونم بگم خودم تو رمانم هستم در واقع میخوام اینو بگم که این منم که با این رمان و شخصیت هاش بازی میکنم، و در آخر "سرنوشت"اونهارو میسازم!چه خوب چه بد ..داستان بعضی زندگیا همینه ..سرنوشتاشون عادی نیست،مثل دختری که زیر بار ازدواج زوری میره ..اینجا سرنوشت کسیه که اون دحتر بیگناه رو مجبور به یهر عمر زندگی تباه کرده و ..امیدوارم ک فهمیده باشین.)
البته میدونم،بازی کردن با سرنوشت کار ادمای زرنگک نیست ..ولی بعضی وقتا بد ترین انتخاب،بهترین انتخابه ..شایدم تنها انتخاب!
#امیر
رهام یه دوست تو اداره داشت،اسمش نکیسا بود،انگار یکی از آشنا های پرهامه.وقتی داشتم براش توضیح میدادم بغضم گرفت و دیگه نتونستم ادامه بدم،خداروشکر رهام اونجا بود و هر چی میدونست و تونست گفت!راستش این حس برام غریب بود ..داشتن آدمی که مدتها نداشتیش ..
میدونم که رهام دیگه هیچوقت اون آدم قبلی نمیشه ..ولی من میتونم کمکش کنم ..نیکرخ،من،پرهام،خانوادش ..
فهمیدم خیلی وقته خبری از پرهام نیست!لعنتی!چرا یه خبر ازش نگرفتم ..تو اولین فرصت میرم پیشش .. عادت نداشت امقدر ساکت بمونه!
نگاهی به رهام کردم،داشت لیوان آبی رو پر میکرد ..بعضی وقتا فک میکنم یه آدم چقدر میتونه تحمل کنه ..؟
رهام ادم مهربونی بود ..خیلی خیلی مهربون!
ولی فقط واسه بقیه ..هیچوقت واسه خودش ارزشی قاعل نبود ..دلیلشو خوب میدونستم ..چون به کسایی که عاشقشون بود برای زنده بودن نیاز داشت ..!
مثل باغبونی که هر روز از گیاهاش مراقبت مبکنه چون میدونه که بدون اونا زنده نمیمونه ..!یاد اقای خرچنگ افتادم ..:)هیچوقت پولاشو خرج نمیکرد!چون بدون پول زنده نمیموند ولی تزجیح میداد تو یه کهنهر پوشیده بخوابه:)!
رهامم همین بود.ترجیح میداد لبخند بقیروئ ببینه تا خودش..شاید کوتاهی از ماهم بود،چرا تازه داره اینارو یادم میاد؟چرا تو اون 4 سال لعنتی اینارو نمیدونستم!؟
نگاهم به رهام افتاد که دستش رو قلبش بود و سعی میرد لیوان آبو ثابت نگه داره.
بر طرفش رفتم و تو چشاش زل زدم:
_خوبی؟
چه سوال مسخزه ای!پیش خودم چی فک کردم؟
_آ ..آره!امیر بشین من الان میام ..
و بدون اینکه فرصتی برای جواب بهم بده دور شد ..
بچه ها نمیتونم قول 100 درصد بذم ولی سعی میکنم پارت جدیدو امشب آپ کنم:)
دوستون دارم
بچه ها من قصد داشتم بغض بدون اشکو به عنوان رمان شیپریم تو تل ادامه بدم ..
ولی خب نمبدونم ک میدونین یا نه رمان شیپری اصن مث اون چیزایی نیس که اینجا یا تو گوگل کلا میخونین ..
اسمات داره و من دوس دارم امپرگ باشه و ..
تو گوگل سرچ کنین میاره من هیچی نمیگم:/
و خب من 13 سالمه و صحیح نمیدون که اینکارو بکنم ..
راجب بغض بدون اشک که خیلیییی دوسش دارم و کلی ایده واسش دارم ولی داره خاک میخوره ..
درباره رمان جدید که فعلا نه ..
یه رمانی هست به اسم ریون که من از 5 سالگی دارم راجبش فک میکنم خیلیییی خفن و پیجیدست و فک کنم سر نوشتنش پیر میشم و هنوز هم یعد 8 سال کامل نشده ..
دیگه اخراشه و این رمان وقتی ایدش بهم رسید که با وینکس کلاب(یه سریال شوی ایتلیایی)اشنا شدم و تا مدت ها عاشقش بودممم!ولی خب سیزن 7 به بعد یک بچگونه شد ..
الان سریالش از نتفلیکس داره میاد و من صبر ندارممممممم:)
تو گوگل سرج گنید ولای رمان من هیچچچچچ شباتهتی به پریو چیمدونم جادو ایناموضوع اصلی وینکس)نداره ..!
شخصیت اصلی رمانم ریونه که یکی از شخصیت های فرعی وینکس کلابه ..
و خب فعلا ارداشو ندارم بنویسم و همین الان سر ریاضی ام ترمم داره شروع میشه امتحانام و پانسیونم تموم شه با یک هفته پر پارتتتتتتت برمیگردم:)
شاید بتونم پارتای کوچیک بذارم ولی احتمالش کمه:(واقعا درسام خیلی سنگینه ..
خب دیگه همین میبوسمتون بای:)
#H7sm
اخب بچه ها همونطور که میدونین من تازه دیشب برنامرو عوض کردمو الان نیمه شب نمیتونم پارت بذارم احتمالا جمعه یه پارت براتون میذارم ولی مطمعن نیستم چون باید کلیییییی پارت تایپ کنم و پارت اماده ندارمممممم:/
بچه ها برنامه پارت گذاری ازین به بعد چهارشنبه و یکشنبه:)!
روزئ جایگزینمون(اگه نتونم بذارم)جمعه هستش!
خب بوس بویس:)
بچه ها ..
از کانتای این دو پارت اخیر راضی نیستما:(
کجایین #نفسـ لاورااااا دلم تنگ شدههخیتنردستمرهحشثتقس
خب خب ..
اومدم یه توضیح کوچولو راجب پارت اخر(پارت 18)بدم ..
خب همونجور که یادتونه فصل اول با اینکه رهامیر خیلی به هم نزدیک بودن خیلی اسمشون یا هم نمیومد،و اکثرا دیالوگا و لوکیشن هاشون با هم نبود!
فصل دو تصمیم گرفتم که این قضیرو بیشتر کنم و از بین ببرمش ..
راجب پارت اخر همه میدونید که امیر بعد از کات با الگا کلا ار همه دخترا بدش اومد:/
و خب قضیه اینه که وقتی تازه وارد گروه ماکان شده بوده گرایششو عوض میکنه!
در واقع گرایش اصن عوض شدنی نیست ..!
یه توضیخ کوچولو بخوام بدم:
گرایش یعنی چیزی که یه انسان بهش جذب میشه.
اکثر ما استریت هستیم ..به جنس مخالفمون حذب میشیم.
یسریا همجنسگرا یا (LGBT)هستن ..یعنی به همجنس خودشون جذب میشن.
گی(gay،که واسه دخترا هم استفاده میشه)ینی پسری که به یه پسر جذب میشه.
لزبین(lezbian)ینی دختری که که جذب دختر میشه.
اینجا منظور از جذب عشق هستش البته .. :)
خیلیییییی دیگه هم داریم این دوتا مهمن .یکی دیگه هم هیت»
بایسکشوال(bysexual)که اینحا یه انسان به دوجنس تمایل داره،هم میتونه با همنجنسش باشه با با جنس مخالفش!
....
حالا امیر تصمیم میگیره دیگه استریت نباشه و گرایششو عوض کنه!ولی امکانپذیر نیس!چرا؟چون گرایش شما وقتی تغییر میکنه شما عاشق یه همنجنس بشین!واسه امیر هیچوقت یه چنین اتفاقی نیوفتاد!اون فقط میخواست الگا رو فراموش کنه ولی راه اشتباهیو انتخاب کرد ..
و اینکه ابن فقط یه پارازیت بود ..چون یک سری ها با این داستانا مشکل دارن،قرار نیس دیگه ماجرایی ازش تو رمان باشه.
یه روز میام و تمام کسایی که نمیتونن عشق به همنجنس یا کلا گرایش های مختلف رو درک کنن حرف میزنم ..!
یکسری ها هموفوبیک(انگیلیسیشو نمیدونم:/)هستن.ینی نمیتونن عشق پاک بین دو تا همجنس ای حالا هر گرایش خاصی رو درک کنن و ازش فاصله میگیرن و باعث میشن که ابن افراد به خصوص توی جامعه مااحساس خوبی نداشه باشن و فکر کنن که عجیب و غریبن ..:(
نکته خیلییییی مهم:
شاید بخاطر توضیحاتی که دادم بلاگفا چن روزی وبلاگمو ببینده ..احتمالش کمه ولی حالا ..
حتما حتما حتما این دو تا لینکو که مال وب های خودمه جایی کپی پیست کنین تا داشته باشین:(اسماشونم میگم سرچ کنین)
http://nazi73.blogfa.com/ (رویای زندگی من،شخصی)
http://h7sm2.blogfa.com/ (بغض بدون اشک)
مرسی:)
#H7sm
بچه ها پارت جدید 3 ساعت پیش اپ شد یادم رفت اکت بذارم!:/
نظر یادتون نزه هااااا
#امیر
نزدیک بود لو بدم ..
همه چیو!
البته دلیلی نداشت که بهش بگم،ولی اون لحظه ای که گفت:
_هم عاشقتم:)!
همه چیز مثل یه فیلم از جلو چشمام ردشد ..
#فلش_بک_به_4_سال_پیش
_من دیگه نمیتونم ادامه بدم امیر!باید انتخاب کنی!
_تو خودت بگو!من چجوری به خانوادم بگم؟چجوری بگمممممم؟مادرم سر موسیقی هنوزم منو حلال نرکده چه برسه به ایییییین؟
_امیر،قضیه اصن این نیس ..رابطه منوتو مصلحتی بود!ولی فقط برای تو ..من ..
_هیچی نگو آرشا!هیچی!
_مگه افسار دلم دسته خودمه؟امیر،من خوشحالیتو میخوام!نمیخاوم کنار من زوری بمونی و ناراحت باشی!برو پیش ره ..
_بسه دیگه آرشااااا!چرا نمیفهمی منو اون فقط دوستیم؟
_ولی فک نکنم دوس نداشته باشی فراتر از دوست هم باشی ..!
_ساکت شو!چرا همه چیو انقدر شلوغش میکنی؟آقا اره من دوست نداشتم و ندارم!ولی معنیش این نیس که کس دیگه ای رو دوس دارم !
خودمم نمیدونستم این حرفم درسته یا غلط ..
_بهش بگو خیلی خوشبخته که تورو داره.
و با قدم های تند بیرون رفت،میدونستم نمیتونم برم دنبالش!از اولشم لجباز بود.
اصن چرا اینطوری شد؟چرا باید فک کنه من به رهام حسی دارم؟
اصن بهتر!از شرش حلاص شدم ..
ولی آخ دلم میسوزه!ای بمیره این دل که همش نگکرانه بقیس ..!
باید همینجا تمومش میکردم ..تو چنین کشوری که معلوم نیس اسلامه یا جهنم ..اگه هیمنجوری برم جلو زنده نمیمونم،اگر چه اگه به قوانین و چارچوب کشور هم توجه نمیکردم خانوادم طردم میکردن ..!
به خودت بیا پسر!ندیدی آرسام و آرشام و به جرم گی بودن اعدام کردن؟
چقدر ادمای مظلومی بودن؟چقدر تو کشور بی رحمی هستیم!
این حرمت همینجا شکسته میشه ..منم میشم مث بقیه!واقعا نمیدونم ..قراره سخت باشه نه؟
با صدای گوشیبم دست از حرف زدن با خودم برداشتم ..رهام بود!
لبخندی زدمو تلفونو وصل کردم:
_الو؟
_سلام امیر خوبی؟
_سلاااام خوبم ممنون تو چطوری؟
_خوبم ممنون!امیر نمیای ببینمت؟دلم برات یه ذره شده ..!
تو دلم خنده کویکی کردم،چه خوب بود یکیو داشته باشی دلش برات تنگ شه؟
_باشه ..همین الان میام پیشت اصن!خوبه؟
_وووووی مرسی جوجه!
_ای جوجه بمیره که افتاده تو دهن تو:/
_اهههههه!تو خودت جوجه ای بعد میگ جوجه ها بمیرننننننننL
_غلط کردم الان میام:/
تماسو قطع کردم.
نمیدونستم حسم به رهام رفاقته یا چیز دیگه ..ولی میدونستم باید رفاقت باقی بمونه ..چون ادما بخاطر از بین رفتن مرزا شکست میخورن!
آرشا شکست خورد بخاطر قضاوت راجب رابطه منو رهام.
منم دارم شکست میخورم از این همه سلوغی تو سرم!
من یه سال بیشتر نیس رهامو میشناسم و خیلی باهاش صمیمیم ولی این نشون دهنه ای نیس که ...
اصن چرا باید گرایشمو عوض میکردم؟چون از هموفوبیکا بدم میومد؟چون از دخترا متنفر شده بودم؟اگه همینجوری برم جلو هم از جامعه هم از خانواده و خیلی چیزای دیگه ضربه میخوردمو داغون میشدم ..!
من 8 ماه بیشتر با آرشاویر نبودم ..تن دادم ولی دل ندادم ..!میخوام برگردم به همون زندگی قبلی ..!اینجوری موندن سودی به حالم نداشت ..:)
دلم میسوزه واسه اونایی که واقعا عاشق میشن و نمیتونن راجبش چیزی بگن ..!
من که چیزی بدست نیاوردمو فرصتی هم برام نمونده!بجز حس نامعلومم به رهام که میدونم باید ی رفاقت باقی بمونه!
شاید اصلا حس خاصی نبود!فقط بخاطر ای بود که آرشا شلوغش کرده بود؟
پوووووووف نمیدونم!ببین زندکی باهام چیکار کرده که اعتقاداتمو زیر پا میذارم ..
بغضی وقتا میمونم بین دین و واقعیت!
اون چیزی که تو قرآن هست،هیچ شباهتی به این دنیایی که تو هستیم نداره ..!
این دنیا پر از وعده های توخالی پشت تریبونه،و خواب های پشت میز ..
این دنیا پر از خنده های تو تلویزیونه،و گریه های تو خونه ..
این دنیا پر از روحانیاییه که انتظاری از زندگی ندارن و خونشون تو فرشتس،این دنیا پر پر شده از چشمای اشکین یه دختر بچه گل فروش که نون شب نداره ..
این دنیا پر شده از پسرایی که با یه تیکتاک مسخره خواتننده میشن،ودخترایی که دلشون لک میزنه یه بار واسه وطنشون بخونن ..
این دنیا پر از نذول خور و اختلاسگره،ولی میدونی چیه؟اینا اصن اشکالی نداره!بزرگترین مشکل جامعه ما موهای یه دختر 20 سالس ..
این دنیا پر از ادماتی بالای 90 ساله که اسم خودشونو یادشون نیست و اسم خودشونو گذاشتن مسؤل ..
این دنیا پر از آدمایی که دم از روشنفکری میزنن ولی تنها کارشون خوردن و خوابیدنه ..
این دنیا پر از آدماییه که یاد میدن انتگرال چه مدلیه،نمیذارن بچه هاشون بفهمن تو زندگی مشترک وقتی یکید بهشون خیانت میکنه باید چه غلطی بکنن ..
این دنیا پر از ادماییه که اسلامو تو تروریست کردن میبینن ..
این دنیا پر از ادماییه که با دیدن موهای یه دختر تحریک میشن ..
این دنیا پر از ادماییه که دختر و ناموس خودشونو میکشن ..
این دنیا پر از ادماییه که یه انسانو بخاطر سیاه پوست بودنش مسخره میکنن ..
این دنیا پر از ادماییه که بخاطر بخاطر عشقشون اعدام میشن ..
این دنیا پر از ادماییه که حتی خدا هم ازون بالا فک نداشتش وا مونده ..!
اینه دنیای ما!
نه فقط ایران
همه جا ..!
ازین دنیا چیزی بجز یه کره خاکی غمگین نمونده ..:)
بعد از مرور کردن حرفام با خودم و تصمیم همیشگیم.سوار موتور شدمو به سمت کرج راه افتادم ..
#پایان_فلش_بک
بعضی وقتا شرمم میگیره ..من نه عاشق پسری شده بودم و نه مشکلی داشتم ..!چرا باید گرایشمو عوض میکردم؟پوزخندی به تصمیم های اشتباهم زدم و با صدای رهام به خودم اومدم:
_امیر،خوبی؟تو فکری ..؟
_ها؟اوووم اره،میشه یه سوال بپرسم؟
_میشنوم
_تا حالا شده بخاطر تصمیمای اشتباه زندگیت نگران باشی؟
_بستگی داره تاثیر رو الانم داشته باشه یا نه ..
_خب فکر نمیکنم داشته باشه ..
_پس به جهنم که تو گذشتت اشتباه کردی!
لبخندی زدم و زیر لب گفتم:
_آره ..پس به جهنم:)
#رهام
_میگم امیر نفگتی ساغر چی شد؟
سرشو انداخت پایینو گفت:
_نمیدونم ..
_وات؟:/
_من .. من کل این یکسالو با ساغر کانادا بودم وقتی برگشتم تو فرودگاه سر یه موضوع مسخره بحثمون شد اونم مثلا خواست من نازشو بکشم جلوتر از من رفت ..،با نیما و لیندا رفتیم دنبالش ولی نبود!هیچ جا نبود رهام!گوشییم جواتب نمیده ..
+واااااااااااای رهام باید برم کلانتری امروز یادم نبود!
_وایسا ببینم.مگه آرمین و ساغر طلاق گرفتن؟
سرشو اخداخت پایینو چیزی نگفت ..
_امیر تو چشام نگاه کن.
چشاش لبالب پر شده بود و معلوم بود زور میزنه که بغضش نترکه ..
_تو دختر متاهل مردمو آس و پاس برداشتی بردی با خودت اونور آب؟
_میخواستی چیکار کنم؟میذاشتم پیش
ارمین نابود بشه؟آره رهام!حتی خانواده خودمم طردم کردن!خانوادخ ساغر و چی بگم ..؟من مث تو قوی نیستم رهام!تو اون شرایط تو مثلا مرده بودی ارمین حق طلاق نمیداد وضعیت گروه رو هوا بود .. مبخواسنتی چه غلطی بکنمممممممم؟الانم میخوای کمکی بکنی بپوش منو برسون کلانتری!
+لطفا ..
فکر نمیکردم انقدر عصبیش کنم ..
_امیرم ..آروم باش نمیخواستم عصبیت کنم!بیا بغلم.
سزشو تو آغوشم کشیدم که ناله ضعیفش به گوش رسید:
_اگه پیدا نشه چی رهام؟من عاشقشم:)!
_پیدا میشه ..قول میدم ..میرم حاظر شم.
وارد اتاق لباس شدم،با اینکه اینجا خونه امیر بود همیشه چن تار تیکه لباس داشتم اینجات.
یه شلوار جین پاره مشکی پوشیدم تیشرت مشکی و یه کت چرم بلند یقه خفاشی.یه بوت قهوه ای هم پوشیدم و به امیر نگاه کردم.یه هودی نارنجی وتاه با شلوار جین مشکی پوشیده بود و کلاهر مپ گذاشته بود.
_بریم
بدون هیچ حرفی متونیاشو پوشید،منم سوییچ ماشینو برداشنتم و رفتیم سمت کلانتری ..
خب خب ..
میدونم خیلی سوال داریم فردا مفصل راجب این پارت توضیح میدم!:)
چطور بود؟
سلام بر شلوار گلگلیای خودم!
فردا پارت داریم چه پارتیییییییی:)!
احتمالا کوتاه باشه چون فردا پانسیونم شروع میشه ولی سعی میکنم بازم بنویسم ساعتا 8_9 شب بذارم.
مرس که هستین.